skip to main
|
skip to sidebar
۱۳۸۷ تیر ۳, دوشنبه
تابسـتون
.
.
تابستون شد
ميرم ميشينم روي نيمكت رنگ و رو رفته ي وسط پارك ،
هوا گرمه ، دستام عرق كرده ، بدنم چسبناك شده
الان مي تونم آرزو كنم كه ...
حالا تو دلم كلي مي خندم به ....
دارم غرق مي شم توي تموم آرزوي پائيــــز
.
لعنت به هرچي تابستونه
...
.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر
پیام جدیدتر
پیام قدیمی تر
صفحهٔ اصلی
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
بايگانی وبلاگ
◄
2009
(10)
◄
ژوئن
(1)
◄
مهٔ
(1)
◄
آوریل
(2)
◄
مارس
(1)
◄
فوریهٔ
(1)
◄
ژانویهٔ
(4)
▼
2008
(91)
◄
دسامبر
(7)
◄
نوامبر
(7)
◄
اکتبر
(5)
◄
سپتامبر
(5)
◄
اوت
(4)
◄
ژوئیهٔ
(9)
▼
ژوئن
(30)
گيـــم آور
حس
باد خواهد آمد
مـــادر
تابسـتون
نقاشي
هست
من می فهمم
بيـابان زدايي
علي سنتوري
حرف تازه
ايستادن ممنوع
بـــازي ذهـــن
گمشده
حركت
دلواپسِ
همســـايه ؟؟!
مدادهاي رنگي
مازوخيسم
رنج بيهوده
زندگي ما
كمك
اشتغال به شرط ازدواج
سئوال و جواب
غرغر
سال(هاى) گند
بهشت
پاک کن
يك با يك
قلقلک
◄
مهٔ
(24)
درباره من
Iran
مشاهده نمایه کامل من
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر