۱۳۸۷ تیر ۳, دوشنبه

تابسـتون


.

.


تابستون شد
ميرم ميشينم روي نيمكت رنگ و رو رفته ي وسط پارك ،
هوا گرمه ، دستام عرق كرده ، بدنم چسبناك شده
الان مي تونم آرزو كنم كه ...
حالا تو دلم كلي مي خندم به ....
دارم غرق مي شم توي تموم آرزوي پائيــــز


.
لعنت به هرچي تابستونه
...


.

هیچ نظری موجود نیست: