۱۳۸۷ خرداد ۱۵, چهارشنبه

كمك

فهميدم ، اين مرز جنون ٬همینه ، همين جاست . همین سردرگمی ها وبلا تكليفي ، كه خودت خواستي ، كه خودم خواستم . همین انفعال و تنهایي . شبا كج و كوله به خونه رسيدن ، نق زدناي هميشگي ، كه من خيلي بد شانسم ..... همين نوشتنت
توانِ نجات ٬ در من نیست. دارم هی فرومی روم تو اين روزگار قحطیِ لبخند.
نخند!
نجاتم بده!

۱ نظر:

ناشناس گفت...

آرامش میخواهم ... آرامشی مثل آرامش قبرستان .... آرامش میخواهم ... آرامشی مثل آرامش بچگی .... آرامش میخواهم ... آرامشی مثل آرامش با تو بودن ....

میخواهم وقتی چشمانم را میبندم ... تو تنها کسی باشی که به ذهنم وارد میشود ...
میخواهم وقتی خواب میبینم ... تو تنها کسی باشی که در خوابم میبینمش ....
میخواهم وقتی چشمانم را باز میکنم ... تو تنها کسی باشی که در ذهنم وجود دارد ...

آرامش میخواهم ... آرامشی مثل آرامش قبرستان .... آرامش میخواهم ... آرامشی مثل آرامش بچگی .... آرامش میخواهم ... آرامشی مثل آرامش با تو بودن ....

اینقدر ذهنم آشفته است ... که خودم هم برای خودم غریبه شدم ...
از خودم گله دارم و بس ...

* متاسفم ... برای همه چیز ....