۱۳۸۷ خرداد ۲۳, پنجشنبه

بـــازي ذهـــن

.
اين آدم عجب موجود عجيبيه
يه روزي يه سري آدما ، فضاها، ترانه ها... براش خيلي جذابه و ميان مي برنش به عرش ، يه روز ديگه همون آدما ، فضاها ، ترانه ها، خاطرشو مكدر مي كنن و با سر مي زننش زمين. همون‌هايي که يه روز بهترین حسو بهش ميدادن، تبديل ميشن به نازيباترين ها . حقیقت اينكه نه اون حس خوش ديروز و نه این حس ناخوش امروز، هيچ كدوم اعتبار و اصالتی ندارن . همش يه جور تعلقه و فریب و سرگشتگي . همشون بازی ذهنه .

۱ نظر:

ناشناس گفت...

در شهري كه مردمانش، از كور عصا مي‌دزدند
من از خوش‌ باوري، آنجا محبت آرزو دارم.