
ديشب فيلم "علي سنتوري " رو ديدم . فيلمي تلخ كه پاياني نوميدانه داشت بر آرزوهايي كه ديگه نيست . اين حقيقته كه آدما از رسيدن به چنين لحظه ايي مي ترسن . لحظه ايي كه ببينن كسي كه تو زندگيشون به اون دلخوش بودن ، ديگه نيست . اگرهم باشه ديگه براي اونا نيست . د لخوشي بزرگ آدما هميشه چيزاي مسخره ايست كه زود از بين ميره و فقط حسرته كه مي مونه . دلبستن آدما بهم ديگه شايد مسخره ترين چيز روي زمين باشه ، كافيه نگاهي به حوادث روزنامه ها بندازيم يا سري به اين شعر ها يي كه سروده شده ، داستانهايي كه نوشته شده، فيلمهايي كه ساخته شده بزنيم ، مي تونيم رد پاي دلبستگي آدما و نتيجه اونو پيدا كنيم . نتيجه ايي كه سرنوشت خوبي رو براي آدما رقم نمي زنه .
شايد نگاهم يه مقدار بدبينانه به نظر بياد ، خودم پيشتر ها اين عقيده رو باور نداشتم ، اما دوست دارم يه كمي بيشتر با خودمون صادق باشيم . بيايد به مهمترين نقطه اميد واركننده زندگيتون ، به چيزايي كه واقعا به شما انگيزه مي ده بار سنگين زندگي رو به دوش بكشيد ، در مقابل تموم مشكلات وايسيد و حركت كنيد ، حالا اون نقطه روشن انگيزشي هرچي مي تونه باشه ، شخص خاص ، شغل ، پست و مقام ... فكر كنيد . فقط براي يك لحظه فكر كنيد كه ديگه اون نقطه هاي روشن و اميدواركننده زندگيتون وجود نداره . خوب الان واقعا چه حسي داريد ؟ ميبينيد كه همه چي ، چقدر سريع تبديل به اشياء و آدمهايي متفاوت مي شن ؟ نميدونم ، ولي انگار مرز ميون "بودن" يا "نبودن" اونقدر باريكه كه همه چي غير مطمئن به نظر مياد ، ديگه واقعا احمقانست كه بخوايم به چيزي دل ببنديم .
شايدم هنوز بدبينم ...
خلاصه لابلاي صحنه هاي فيلم ، تنهايي و دلتنگي آدما رو باور مي كني ، فقدان و حس متولد شدن ، حس متولد شدن در دنيايي تلخ و غريب رو پيدا ميكني كه هيچ اعتمادي بهش نيست.
شايد نگاهم يه مقدار بدبينانه به نظر بياد ، خودم پيشتر ها اين عقيده رو باور نداشتم ، اما دوست دارم يه كمي بيشتر با خودمون صادق باشيم . بيايد به مهمترين نقطه اميد واركننده زندگيتون ، به چيزايي كه واقعا به شما انگيزه مي ده بار سنگين زندگي رو به دوش بكشيد ، در مقابل تموم مشكلات وايسيد و حركت كنيد ، حالا اون نقطه روشن انگيزشي هرچي مي تونه باشه ، شخص خاص ، شغل ، پست و مقام ... فكر كنيد . فقط براي يك لحظه فكر كنيد كه ديگه اون نقطه هاي روشن و اميدواركننده زندگيتون وجود نداره . خوب الان واقعا چه حسي داريد ؟ ميبينيد كه همه چي ، چقدر سريع تبديل به اشياء و آدمهايي متفاوت مي شن ؟ نميدونم ، ولي انگار مرز ميون "بودن" يا "نبودن" اونقدر باريكه كه همه چي غير مطمئن به نظر مياد ، ديگه واقعا احمقانست كه بخوايم به چيزي دل ببنديم .
شايدم هنوز بدبينم ...
خلاصه لابلاي صحنه هاي فيلم ، تنهايي و دلتنگي آدما رو باور مي كني ، فقدان و حس متولد شدن ، حس متولد شدن در دنيايي تلخ و غريب رو پيدا ميكني كه هيچ اعتمادي بهش نيست.

۲ نظر:
سلام حميد جان، از پست جديدت خيلي خوشم اومد. علي سنتوري.........
فيلم خيلي جديد و بامفهومي بود.
فيلمي كه يكي از بزرگترين مشكلات جامعه امروزي كه به نظر من سرمنشاء بقيه مشكلات هست رو به سادگي به تصوير كشيد...
نداشتن تعهـــد !!! حالا اين تعهد ميتونه به همه چي باشه ، به دوست، به همسر و همه چيز ديگه كه فكرشو بكنيد
اين فيلم رو ميشه از نگاهها و زواياي مختلفي مورد بحث قرار داد..
ميشه گفته چرا دختر به علي پشت كرد چرا اونو تنها گذاشت، علي مرد شماره 1 فيلم وقتي با اون دختر آشنا شد و اونو قبول كرد در اوج بود در قله...
اون انتخابةاي زيادي داشت ولي اونو انتخاب كرد، درسته علي هم اشتباه كرد به بيراهه رفت ولي نقش همراهش چي بود ؟ اگه قرار بود فقط تو خوشيا باشه كه علي نيازي به اون نداشت. تو خوشيها با صدها پسر و دختر ديگه بود پس مهم اينه كه اون ميموند و علي رو از اون مشكل نجات ميداد نه اينكه پشت كنه به همه چيز و خيانـ.....!!! (كلمهاي تنفرآميز براي همه)
هميشه دنبال كسي نباش كه بتوني بااون باشي ، دنبال كسي باش كه نتوني بي اون باشي.
سلام حمید آقا. خسته نباشی.
فیلم علی سنتوری با اینکه پایان تلخی داشت ولی بیانگر واقعیتی تلخ از جامعه کنونی ماست! متاسفانه!
ارسال یک نظر