۱۳۸۷ تیر ۱۰, دوشنبه

گيـــم آور



حسم ميگه كه "GAME OVER " شدم .

.
يه چيزي تو مايه هاي ناتواني ، عجـــــز


موقعي كه مي بيني و با تمام وجود فرياد مي زني :

" خدا هميشه نعمتا شو جاهايي كه نبايد ، قرار ميده ..."

اما درعين حال به اين نتيجه مي رسي كه :

" قلب و روح انسان هميشه در حال جستجوي آرامشه ...."
.!!!

۱۳۸۷ تیر ۹, یکشنبه

حس



بيا تا قـــدر يكديگر بدانيـــم

كه تا ناگه ز يك ديگر نمانيم...

.
.
حس می کنم این عکس بغلی هم همین رو می گه...

۱۳۸۷ تیر ۸, شنبه

باد خواهد آمد

.
و به اولین غروب که رسیدی
برگرد...
تا هم باد به صورتت بخورد،
هم تمام مسیری را که آمده ای ببینی
و هم برای لحظه ای هم که شده فکر کنی که اگر مقصد را نبینی چه خواهد شد
...
باد خواهد آمد
خواهی فهمید که مسیر درازی را پیموده ای
...
امیدوارم ادامه بدهی...
.
نوشته شده توسط آيدين ، وبلاگ "هـُــــرم"

۱۳۸۷ تیر ۵, چهارشنبه

مـــادر


.

(دوربينو آماده مي كنم ) ميگم :
- مادر جان بخند ... بخند مي خوام يه عكس خوشگل ازت بگيرم ...

( يه لبخند ميزنه ولي كم كم گريه و خندش با هم يكي ميشه ) ميگه :
- مي خندم .. ولي دلم نمي خنده .. يه مدتيه كه كمتر ميان ديدنم .. دلم براشون تنگ شده .. مي دونم ، حتما گرفتارن ...
.
. حرفي ندارم بجز سكوت ... سعي ميكنم مثه يه بچه خوب به درد دلاش گوش كنم ، كاش بچه هاش زودتر بيان بغلش كنن ، ببوسنش ، با هم بخندن ...

.

اين حقيقته ..... زمونه ما ، زمونه حذف سنت، گذشته، عشق و درنهايت حذف نگاه مادرانه به انسانه .

۱۳۸۷ تیر ۳, دوشنبه

تابسـتون


.

.


تابستون شد
ميرم ميشينم روي نيمكت رنگ و رو رفته ي وسط پارك ،
هوا گرمه ، دستام عرق كرده ، بدنم چسبناك شده
الان مي تونم آرزو كنم كه ...
حالا تو دلم كلي مي خندم به ....
دارم غرق مي شم توي تموم آرزوي پائيــــز


.
لعنت به هرچي تابستونه
...


.

۱۳۸۷ خرداد ۳۰, پنجشنبه

نقاشي


لحظه‌اي در نقاشي از راه مي‌رسد که نقاش مي‌داند تابلويش به اتمام رسيده است! علت آن را نمي‌داند ،
تنها به عجز ناگهاني‌اش از خلق هر نوع تغييري در تابلو اعتراف مي‌کند!
تابلو و نقاش تنها زماني که ديگر کاري از دست‌شان برنمي‌آيد ، يک‌ديگر را ترک مي‌کنند!
.
زماني‌که تابلو ديگر چيزي براي بخشيدن به نقاش ندارد!
زماني‌که نقاش ديگر چيزي براي عطا کردن به تابلو ندارد!
.
برگرفته از كتاب هشت اثر كريستين بوبن

هست

.
.
ديدي گفتم ؟
هي من گفتم ولي تو باور نكردي .
ديدي گفتم هوامو داره ، بي خيالم نيست .
گفتم بالاخره يه كاري برام مي كنه . نگفتم ؟
هر چقدر من به حرفاش گوش ندادم ، اما اون به حرفام گوش داد .

دَمِش گرم .
دارم ميميرم از خجالت ، منو شطرنجي كنيد .
.
حس خوبي دارم . يه چيزي تو مايه هاي دلگرمي

انگار يكي داره از اون بالاها باهام حرف مي زنه ....
.

۱۳۸۷ خرداد ۲۹, چهارشنبه

من می فهمم

نه...
من دیگر ناله نمی کنم ، قرنها نالیدن بس است
می خواهم فریاد بزنم!

اما اگر نتوانستم سکوت می کنم
خاموش بودن بهتر از نالیدن است ...
-----------------------------
به من بگو نگو ، نمی گویم؛
اما نگو نفهم ، که من نمی توانم نفهمم
من می فهمم!!
.
« دکتر علی شریعتی »

بيـابان زدايي


بيست و هشتم خرداد سال يكهزار و سيصد و هشتاد و هفت، امروز روز جهاني بيابان زداييه.
دو سه روز ديگه هم بهار تموم ميشه، فصل بارون و شكوفه ... بهار امسال واقعا" لوس و بي‌نمك بود، دريغ از يك بارون درست و حسابي !!! انگار خداهم در ادامه تحريم‌ها عليه ايران ، اين ملت رو از الطاف بيكرانش محروم كرده .
جالبه. تو اين دنياي خراب شده، صداي بارونو رعد وبرق، بوي نم خاك تنها چيزائيه كه واقعا" مي‌تونند درون من چيزي به نام احساس ايجاد كنند. حس خوبه بودن...
مي دونم ، مي دونم ، خب كسايي هم هستن كه اصلا از بارون و هواي باروني خوششون نمياد . به قول خودشون مثه گربه مي مونن ، دنبال چتر ميگردن توي روزاي باروني ...!
شايد اينم بازي ذهنه آدماست . برميگرده به طبيعت درون هركي .... هر دوتاش خوبه
از مرحله پرت نشيم ، مي گم حالا كه يه روز جهاني براي بيابان زدايي تعيين شده چه خوبه همه جوره بيابان زدايي كنيم ، آخه من فكر مي كنم بغير از بيابون طبيعي خدا بيابونهاي ديگه ايي ام داريم مثل بيابون فرهنگي كه ساخته دست خودمونه ، بد نيست يه توجهي هم به اون بشه .
باور كنيد ما هنوز دربند بعضي از خلق و خوهاي بياباني هستيم ، خيلي سخته ، اما بايد قبول كنيم . بسياري از اين جلوه هاي سرشت بياباني هنوز مثل داغي بر پيشاني تمدن امروز ما نشسته است ، قصاص ، سنگسار ، اعدام در ملاء عام ، حجاب اجباري خانمها ، پذيرش ازدواج دختر بچه نه ساله ، قمه زدن در مراسم عزا داري ، سر بريدن گوسفند در مراسم عروسي ... .. . همه و همه نمودها و خصيصه بارز خشونت و روح بيابانيست و خيليهامون اين واقعيت رو قبول كرده ايم و بر باطل بودن اين عقايد مهر تائيد زده ايم. اما چند درصد از ما قبول كرده ايم كه اگه به آزادی بيان و عقيده ديگران احترام نذاريم و تحمل عقيده مخالف رو نداشته باشيم باز هم صاحب سرشتی بيابانی هستيم؟ ما هر كسي رو كه مثل ما فكر نمي كنه بلافاصله به دزد بودن ، كافر بودن ، خائن بودن و ... هر چي صفت بدي كه به ذهنمون مي رسه متهم مي كنيم بدون اينكه سند يا دليل قانع كننده ايي براي اين اتهام داشته باشيم . گاهي هم همه اين اتهامات رو به زبون مياريم و هر جايي كه شد عنوان مي كنيم و آبرو و شخصيت طرف مقابلمونو حسابي لگد مال مي كنيم . چه بسيار افرادي كه به خاطر داشتن فكر و عقيده ايي متفاوت از عقايد حاكم بر جامعه به كناري گذاشته شدند .
به نظر م جامعه ايي كه روح آزادي و آزادي خواهي رو درك نكرده باشه ، حقوق انساني و دموكراسي رو نپذيره ، نمي تونه جامعه ايي مترقي و متمدن باشه اگر چه در زيبا ترين شهرهاي دنيا ساكن باشه . اينگونه جوامع همچنان درگير روحيات و خلق و خوي بياباني هستند . در چنين جوامعي اگر حكومتي به قدرت حكومت هيتلر هم بيايد باز محكوم به شكست است..
مي‌گفت: "چترها را بايد بست، زير باران بايد رفت."
مي‌گفت: "چشم‌ها را بايد شست، جور ديگر بايد ديد."

۱۳۸۷ خرداد ۲۷, دوشنبه

علي سنتوري



ديشب فيلم "علي سنتوري " رو ديدم . فيلمي تلخ كه پاياني نوميدانه داشت بر آرزوهايي كه ديگه نيست . اين حقيقته كه آدما از رسيدن به چنين لحظه ايي مي ترسن . لحظه ايي كه ببينن كسي كه تو زندگيشون به اون دلخوش بودن ، ديگه نيست . اگرهم باشه ديگه براي اونا نيست . د لخوشي بزرگ آدما هميشه چيزاي مسخره ايست كه زود از بين ميره و فقط حسرته كه مي مونه . دلبستن آدما بهم ديگه شايد مسخره ترين چيز روي زمين باشه ، كافيه نگاهي به حوادث روزنامه ها بندازيم يا سري به اين شعر ها يي كه سروده شده ، داستانهايي كه نوشته شده، فيلمهايي كه ساخته شده بزنيم ، مي تونيم رد پاي دلبستگي آدما و نتيجه اونو پيدا كنيم . نتيجه ايي كه سرنوشت خوبي رو براي آدما رقم نمي زنه .
شايد نگاهم يه مقدار بدبينانه به نظر بياد ، خودم پيشتر ها اين عقيده رو باور نداشتم ، اما دوست دارم يه كمي بيشتر با خودمون صادق باشيم . بيايد به مهمترين نقطه اميد واركننده زندگيتون ، به چيزايي كه واقعا به شما انگيزه مي ده بار سنگين زندگي رو به دوش بكشيد ، در مقابل تموم مشكلات وايسيد و حركت كنيد ، حالا اون نقطه روشن انگيزشي هرچي مي تونه باشه ، شخص خاص ، شغل ، پست و مقام ... فكر كنيد . فقط براي يك لحظه فكر كنيد كه ديگه اون نقطه هاي روشن و اميدواركننده زندگيتون وجود نداره . خوب الان واقعا چه حسي داريد ؟ ميبينيد كه همه چي ، چقدر سريع تبديل به اشياء و آدمهايي متفاوت مي شن ؟ نميدونم ، ولي انگار مرز ميون "بودن" يا "نبودن" اونقدر باريكه كه همه چي غير مطمئن به نظر مياد ، ديگه واقعا احمقانست كه بخوايم به چيزي دل ببنديم .
شايدم هنوز بدبينم ...
خلاصه لابلاي صحنه هاي فيلم ، تنهايي و دلتنگي آدما رو باور مي كني ، فقدان و حس متولد شدن ، حس متولد شدن در دنيايي تلخ و غريب رو پيدا ميكني كه هيچ اعتمادي بهش نيست.

۱۳۸۷ خرداد ۲۶, یکشنبه

حرف تازه

مي گن تمام تمركزت روي بديها و كاستي ها و نقاط تاريك و منفي زندگيه ، به جاي اين بيا روي خوبيها و شكر گذاري كردن و قوي تر كردن نقاط قوت و ... خلاصه نيمه پر ليوان متمركز شو .آخه اون اولي از آدم انرژي ميگيره، اما دومي براي آدم انرژي و خوشحالي توليد ميكنه.
راست ميگن ، حقيقته ، منم قبول دارم . اما اين نوشته هاي تلخ ريشه دارن تو اتفاقاتي كه پيرامونت رخ مي ده ، مسائلي كه بر خلاف ذات و انديشه تو هستن ، اتفاقهايي كه مثل خوره روح و جسمتو ذره ذره مي خورن تا تو يه آدم ديگه ايي بشي بر خلاف اون چيزي كه دوست داري ، نا خواسته يك شخصيت جديد پيدا مي كني ، اينجوري ميشه كه ديگه دائما تو خودت مي لولي ، روح ناراضي بودن تو وجودت شكل مي گيره ، و بايد براي خلاص شدن از دست اين درگيريهاي ذهن يه جوري اونا رو منعكس كني . حالا ديگه نوشته هات مثل ميوه های تازهء نوبرونه تازه و شاداب نيستن ٬ اونها تکرار کليشه ای شخصيت تو ميشن ، ميشيم مصداق اين ضرب المثل " از كوزه همان طراود كه در اوست "
.
ولي باز با اينهمه معتقدم كه بايد اميدوار بود ، روحيه رو حفظ كرد، خيلي چيزارو بايد فراموش كرد، بايد لبخند بزني به غمهات ، بايد از فرصتها استفاده كرد، زمان اون چيزيه كه كم داريم ، به قول معروف : " درلحظه زندگي نكنيم با لحظات زندگي كنيم. "
كه خـــــــــــداهست . خـــــــــــــداهست ....

۱۳۸۷ خرداد ۲۵, شنبه

ايستادن ممنوع

.
.
.
.
بگذار و بگذر
ببين و دل مباز
چشم بيندازو دل مبند
که دير يا زود بايد گذاشت و گذشت . . .



.


.

۱۳۸۷ خرداد ۲۳, پنجشنبه

بـــازي ذهـــن

.
اين آدم عجب موجود عجيبيه
يه روزي يه سري آدما ، فضاها، ترانه ها... براش خيلي جذابه و ميان مي برنش به عرش ، يه روز ديگه همون آدما ، فضاها ، ترانه ها، خاطرشو مكدر مي كنن و با سر مي زننش زمين. همون‌هايي که يه روز بهترین حسو بهش ميدادن، تبديل ميشن به نازيباترين ها . حقیقت اينكه نه اون حس خوش ديروز و نه این حس ناخوش امروز، هيچ كدوم اعتبار و اصالتی ندارن . همش يه جور تعلقه و فریب و سرگشتگي . همشون بازی ذهنه .

۱۳۸۷ خرداد ۲۲, چهارشنبه

گمشده

اينجام كه نبود . نه ! توي اون اتاقم بگرد ! نيست ؟ لاي كتابها رو چي؟ تو كاغذ پاره ها رو گشتي ؟ نبود ؟
روي ميز جلوي كامپيوتر ؟ نه نيست كه نيست ! شايد بيرونه !بيرونه خونه . نيست ؟ نه نيست !
نمي دونم كجاست . يه مدتيه كه ازش خبري ندارم . نمي دونم انگار گمش كردم !
ببينم کسی از من خبری نداره ؟

حركت

6:26 دينگ دينگ .... چشـــمها باز
6:42 ببين ، جاده صدايت مي كند ..... حركت
7:39 ؟؟؟................... تكــــرار
17:00 همون جاده صدايت مي كند ..... حركت
23:30 .... لالا ، بخواب .
.
.
6:26 دينگ دينگ .......

۱۳۸۷ خرداد ۲۱, سه‌شنبه

دلواپسِ

.
.
دشوار است ... ری ‌را
هر چه بيشتر به رهايی بينديشی
گهواره‌ی جهان کوچک ‌تر از آن می‌شود که نمی‌دانم چه ...!
.
راهِ گريزی نيست
تنها دلواپسِ غَريزه‌ی لبخندم،
سادگی را من از همين غَرايزِ عادی آموخته‌ام .
.
سيد علي صالحي

۱۳۸۷ خرداد ۱۹, یکشنبه

همســـايه ؟؟!

















اينجــا فقــر همســايه ثروت اســت....

مدادهاي رنگي


این روزها خيلي زوم ميكنم رو مردم ، نميدونم فضوليه يا كنجكاوي ، يه حس ديگر شناسي و خودشناسي ... مي رم تو خیابون قدم میزنم ، آدماي مختلف رو برانداز میکنم .... تو ذهن الكنم تجزيه و تحلیلشون میکنم ...انصافا به يه نتايج جالبي هم مي رسم !!!.... بعضي وقتام اونام منو نگاه میکنن ...... تو ذهن سرشارشون تحلیلم میکنن ...... احتمالا به يه نتایج جالبی هم میرسن !!!...
چقدر مردم رنگو وارنگن ....
مثه يه جعبه مداد رنگی !

۱۳۸۷ خرداد ۱۸, شنبه

مازوخيسم


يه سکوت محض بعد از اونهمه هياهوی دردناک ديوونگي ...

دلم می‌خواد اين درد رو كم كم مزمزه کنم، تا طعم تلخش هيچ‌ وقت از يادم نره . می‌خوام تلخی اين درد هرلحظه بيشتر بشه . بياد...... روحمو ، جسممو ، دلمو مسموم كنه .... ازاين درد خوشم نمياد .................... كيف مي كنم !!!
چقدر بعضی وقتها..... بعضی تلنگرها...... لازمه تا من به خودم بر گردم !!!
اين جنگ منه با خودم .
حرفی ندارم!

۱۳۸۷ خرداد ۱۶, پنجشنبه

رنج بيهوده

چرا بر خويشتن هموار بايد كرد رنج آبياري كردن باغي ، كز آن گل كاغذين رويد ؟

مهدی اخوان ثالث

زندگي ما

صبح تا شب مثل چی کار می کنیم ،
نه تفریحی ٫ نه لذتی ٫ نه دلخوشي ، هیچیِ هیچی ،
این شده زندگی اکثریت ما ، زندگیمون شده دنبال یه لقمه نون رفتن
همين كه میای یه حرفی بزنی مادر می گه ولش کن چیکار به این کارا داری
پدره مي گه سرت تو كاره خودت باشه پسر ، دنبال یه لقمه نونت باش
ما هم طبق معمول ، می گیم چشم ، چي بگيم
ولی خوب آخه دلمونو چیکارش کنیم ؟
………………………………………………………………………………..
پر از فريادم پر از خشم ، پر از تنفر
دارم بالا ميارم . اوووووووووووغغغغغغ
از دیدن آدمهای از توبره خورده و سر در آخور کرده بیزارم
از اونايي كه مثه سگ پاچه ميگيرن ، از اونايي كه خودشونو به خواب زدن و حالا حالا حا هم نمي خوان بيدار شن
می خواهم يه كاري بكنم ، مي خوام داد بزنم ، اما ......
بترسید از آن روز
( ترسیدید که دارید این ظلمها رو می کنید )

۱۳۸۷ خرداد ۱۵, چهارشنبه

كمك

فهميدم ، اين مرز جنون ٬همینه ، همين جاست . همین سردرگمی ها وبلا تكليفي ، كه خودت خواستي ، كه خودم خواستم . همین انفعال و تنهایي . شبا كج و كوله به خونه رسيدن ، نق زدناي هميشگي ، كه من خيلي بد شانسم ..... همين نوشتنت
توانِ نجات ٬ در من نیست. دارم هی فرومی روم تو اين روزگار قحطیِ لبخند.
نخند!
نجاتم بده!

۱۳۸۷ خرداد ۱۴, سه‌شنبه

اشتغال به شرط ازدواج


بسمه تعالي
سال نو آوری و شکوفائی

سازمان منطقه ویژه اقتصادی انرژی پارس
(اطلاعيه داخلی)

اسلام عليکم

احتراما :

عطف به مذاکرات مکرر قبلی با همکاران مجرد در خصوص تشکيل خانواده و اجرای سنت نبوی (...) متاسفانه مشاهده ميگردد بعضی از همکاران به وعده خود عمل ننموده و همچنان مجرد باقی مانده اند و از آنجائيکه تاهل يکی از از شرايط اشتغال در اموری مانند حراست ميباشد و با توجه به سخن گران سنگ نبی اکرم اسلام مبنی به اينکه (حديث.......) "هر کس ازدواج نمايد همانا نصف دين خود را حراست نموده و نکاح و ازدواج سنت من است و هرکس از سنت من روی بگرداند پس از من نيست". لذا برای آخرين بار اعلام ميدارد تا پايان شهريور ماه 87 کليه همکاران غير متاهل اعم از ذکور و اناث فرصت دارند تا نسبت به انجام فرضيه مهم و اخلاقی انسانی اردواج اقدام نمايند در غير اينصورت در تاريخ 87/8/1 برای تسويه حساب به پيمانکار معرفی خواهند شد.

عبدالواحد ...

رونوشت – مجردين

سئوال و جواب

چند وقت پیش یکی از من پرسید : چرا وبلاگ درست كردي ؟

منم بعد از حدود يكي دو دقیقه تامل جوابی دادم : " برای خالی کردن عقده ها" البته نه تمومش ، يه مقدارش

بعد از اون هم هرچی فکر کردم دیدم جوابی کاملتر و جامع تر و مانع تر

و کلا" همه چیز تر از اون نمی تونستم بدم .

خيلي خيلي حـــــــــــــــــــــــال كردم .

غرغر

دارم خفه مي شم . نمي دونم چه مرگمه ؟
از صبح چشامو كه وا كردم اون موج نكبت دوباره اومد سراغم . بد مصب ول كنم نيست . برزخه برزخم . گه گيجه گرفتم .
دلم مي خواد بعضي ها رو خفه كنم ! با همين دستام ! آخه چند سال ديگه مي خواد اينطوري باشه ؟ همين جوري بگذره ؟ زندگي سگــــــــي .
بلند شم برم پيشه دكتر بابايي يه قرصي ، كوفتي ، چيزي بده بهم شايد يه خورده حالم خوش بشه ..




۱۳۸۷ خرداد ۱۳, دوشنبه

سال(هاى) گند




سال(هاى) گند، زمان درک برخى زخم‌ها؛
دوره‌ء پذیرش برخى خوره‌هاى فکرى
تحمّل خنده‌هاى معتقدین
درک عجوزه پروران و نور بازان
بازهء سرگشتگى و گیجى، زمان تاسّف
سال استفراغ
سال کورسوهاى خاموش
درک خودشناسى و دیگر شناسى
دوره رخوت
فصل كنكاش حقيقت ، عرق ريزان روح

.


آخه آدمم اينقدر نااميد ، بدبين ،

برو بمير !!!

.

اين متن از وبلاگ كودنعلي توسط اينجانب به سرقت رفته ، چون خيلي خوشم اومد، اميدوارم صاحب اين متن مرا ببخشد.


بهشت

ببين ، گفته باشم من نمیخوام بهشت برما
پیش نمي دونم اون قدیسها و پیامبرا
آخه بابا من اگه با یکیشون روبه رو بشم باید راجع به چي حرف بزنم؟

۱۳۸۷ خرداد ۱۲, یکشنبه

پاک کن

من برای او دعا می کنم برای تو دعا می کنم برای خودم دعا می کنم . نگرانم به رفتن با خودم ، به سرزمین عجایب فکر می کنم . در حالی که دعا می کنم به دستبند های رنگ رنگی فکر می کنم به خنده هامون درد دل هامون ، به آرزوهام به دلهره هات به دوست داشتنت ، به سادگی مون به ......
من حالا فقط یک پاک کن می خواهم

يك با يك

یک با یک برابر نیست
یک با یک.........
فریاد دارم
فریاد

قلقلک

عجب کار سختیست نخندیدن، وقتی تمام وجودت را به شدت قلقلک می دهند