۱۳۸۷ تیر ۵, چهارشنبه

مـــادر


.

(دوربينو آماده مي كنم ) ميگم :
- مادر جان بخند ... بخند مي خوام يه عكس خوشگل ازت بگيرم ...

( يه لبخند ميزنه ولي كم كم گريه و خندش با هم يكي ميشه ) ميگه :
- مي خندم .. ولي دلم نمي خنده .. يه مدتيه كه كمتر ميان ديدنم .. دلم براشون تنگ شده .. مي دونم ، حتما گرفتارن ...
.
. حرفي ندارم بجز سكوت ... سعي ميكنم مثه يه بچه خوب به درد دلاش گوش كنم ، كاش بچه هاش زودتر بيان بغلش كنن ، ببوسنش ، با هم بخندن ...

.

اين حقيقته ..... زمونه ما ، زمونه حذف سنت، گذشته، عشق و درنهايت حذف نگاه مادرانه به انسانه .

هیچ نظری موجود نیست: