۱۳۸۷ دی ۱۰, سه‌شنبه

ياد ياران


.

شهر قرمز شد

خون می بارید

آنگاه که آتش فشان خشم یک نسل جوشان شد

وقتی باران می آید

من به یاد رفیقان رفته می افتم

قدم که مي زنم

رنج میبرم

آنان باران را دوست داشتند

و چیزی بجزطراوت و عشق به انسانیت ِ مرده

در دلشان بی تابی نمی کرد .....

.

۱۳۸۷ دی ۸, یکشنبه

نشانه

.
چشمان ثابت شاید طاقتی همچون سنگ صبور ندارند
خاکستری شدند ...
اما دنبال نشانه ای نبودند ...
به زنی دوخته شده بودند که در پی نشانه بود...

.

سلام فاحشه


سلام فاحشه
تعجب کردی!؟... میدانم در کسوت مردان آبرومند، اندیشیدن به تو رسم، و گفتن از تو ننگ است! اما میخواهم برایت بنویسم شنیده ام، تن می فروشی، برای لقمه نان! چه گناه کبیره ای…! میدانم که میدانی همه ترا پلید می دانند، من هم مانند همه ام راستی روسپی! از خودت پرسیدی چرا اگر در سرزمین من و تو، زنی زنانگی اش را بفروشد که نان در بیارد رگ غیرت اربابان بیرون می زند !!اما اگر همان زن کلیه اش را بفروشد تا نانی بخرد و یا شوهر زندانی اش آزاد شود این «ایثار» است ! مگر هردواز یک تن نیست؟ مگر هر دو جسم فروشی نیست؟تن در برابر نان ننگ است بفروش ! تنت را حراج کن… من در دیارم کسانی را دیدم که دین خدا را چوب میزنند به قیمت دنیایشان ، شرفت را شکر که اگر میفروشی از تن می فروشی نه از دین شنیده ام روزه میگیری،غسل میکنی،نماز میخوانی،چهارشنبه ها نذر حرم امامزاده صالح داری،رمضان بعد از افطار کار می کنی،محرم تعطیلی.من از آن میترسم که روزی با ظاهری عالمانه، جمعه بازار دین خدا را براه کنم، زهد را بساط کنم، غسل هم نکنم، چهارشنبه هم به حرم امامزاده صالح نروم، پیش از افطار و پس از افطار مشغول باشم..
.
.

۱۳۸۷ دی ۳, سه‌شنبه

آئينه خواب

.
خيالي نيست ...
نمي ترسم .... اما ،
توي آئينه دو چشم پابرهنه مي بينم كه
تنهايي را خسته ،
خسته قدم مي زند ...
به خواب كود كي فكر ميكنم كه
پر است از كرمهاي سياه كوچك...
هيس ... ساكت باش ...
شايد كودك از خوابي هزار ساله بيدار شود ...
.
.

۱۳۸۷ دی ۲, دوشنبه

حسین پناهی از زبان خودش

در کودکی نمی دانستم که باید از زنده بودنم خوشحال باشم یا نباشم چون هیچ موضع گیری خاصی در برابر زندگی نداشتم!فارغ از قضاوت های آرتیستیک در رنگین کمان حیات ذره ای بودم که می درخشیدم! آن روز ها میلیون ها مشغله دلگرم کننده در پس انداز ذهن داشتم! از هیئت گل ها گرفته تا مهندسی سگ ها،از رنگ و فرم سنگ ها گرفته تا معمای باران ها و ابر ها،از سیاهی کلاغ گرفته تا سرخی گل انار همه و همه دل مشغولی شیرین ساعات بیداریم بودند! به سماجت گاو ها برای معاش، زمین و زمان را می کاویدم و به سادگی بلدرچین سیر میشدم .گذشت ناگزیر روزها و تکرار یک نواخت خوراکی های حواس، توفعم را بالا برد!توقعات بالا و ایده های محال مرا دچار کسالت روحی کرد و این در دوران نوجوانیم بود!مشکلات راه مدرسه،در روزهای بارانی مجبورم کرد به خاطر پاها و کفش هایم به باران با همه عظمتش بدبین شوم و حفظ کردن فرمول مساحت ها، اهمیت دادن به سبزه قبا را از یادم برد! هر جه بزرگ تر شدم به دلیل خود خواهی های طبیعی و قرار دادهای اجتماعی از فراغت آن روزگار طلایی دور و دورتر افتادم. .ااین روز ها و احتمالا تا همیشه مرثیه خوان آن روزها باقي خواهم ماند!تلاس میکنم تا به کمک تکنیک بیان و با علم به عوارض مسموم زبان،آن همه حرکت و سکون را باز سازی کنم و بعضا نیر ضمن تشکر و سپاس از همه همنوعان زحمتکشم که برایم تاریخ ها و تمدن ها ساخته اند گلایه کنم که مثلا چرا باید کفش هایمان را به قیمت پاهایمان بخریم و چرا باید برای یک گذران سالم و ساده، خود را در بحران های دروغ و دزدی دیوانه کنبم.جرا باید زیبایی های زندگی را فقط در دوران کودکی مان تجربه کنیم حال آنکه ما مجهز به نبوغ زیبا سازی منظومه هاییم.در مقایسه با آن ظلمات سنگین و عظیم "نبودن" بودن نعمتیست که با هر کیفیتی شیرین و جذاب است.بدبینی های ما عارضه های بد حضور و ارتباطات ماست!فقر و بیماری و تنهایی مرگ ما،هیچ گاه به شکوه هستی لطمه نخواهد زد!منظومه ها می چرخند و مارا با خود می چرخانند.ما،در هیئت پروانه هستی با همه توانایی ها و تمدن هامان شاخکی بیش نیستیم.برای زمین هفتاد کیلو گوشت با هفتاد کیلو سنگ تفاوتی ندارد! یادمان باشد کسی مسئول دلتنگی ها و مشکلات ما نیست! اگر رد پای دزد آرامش و سعادت را دنبال کنیم سرانجام به خودمان خواهیم رسید که در انتهای هرمفهومی نشسته ایم و همه ي چیز های تلنبار مربوط و نامربوط را زیر و رو میکنیم!به نظر میرسد انسان اسانسورچی فقیری است که چزخ تراکتور می دزدد! البته به نظر میرسد! ... تا نظر شما چه باشد؟

۱۳۸۷ دی ۱, یکشنبه

فاصله

.
و میز فاصله ی کاذبی است
و جنگ فاصله ی کاذبی است
و دختر همسایه فاصله ی کاذبی است
و عشق فاصله ی کاذبی است
اصلا همه چیز این دنیا فاصله ی کاذبی ست
تو از این میان برخیز
نمی خواهم دستت به این جنایت آلوده شود.
.
.

هميشه،هرروز

همیشه حرف هایی هست...همیشه حرف هایی برای خواندن و نخواندن..
اصلا این آدم ها حوصله ات را سر نمی برند...
هر روز حماقت های تازه ای که باید خودت را در آینه آن ها معنا کنی....

۱۳۸۷ آذر ۶, چهارشنبه

برگها

.
.
قدم ميزدم ، حال مي داد ،
يه مطلبي تو ذهنم چرخيد ،
قبلا زندگي مي دادن ، حالا حال ...
"همه مثل همیم برگهائی که ماهها به ما زندگی دادن رو زیر پاهامون له می کنیم
و عاشقانه از صدای ناله شون لذتهای شاعرانه می بریم
همه مثل همیم"
.

۱۳۸۷ آذر ۲, شنبه

لحظه ها


.

لحظه هايي كه من دارم ..
مي پوسد چهار چوب اشياء ... مي بارد تنهايي از در و ديوار ...
لحظه هايي كه من دارم ..
صدايي نيست صميمي ... آواي هي هي چوپاني . .. نواي هاي هاي مادري ..
لحظه هايي كه من دارم ..
مرز افكار و عقايد دگرگون شده است ... نگاهم ديگرگون شده است ...
من به اندكي مرگ نياز دارم .

.....

۱۳۸۷ آبان ۲۶, یکشنبه

تنهايي و يگانگي

.
.
همیشه تفاوت بین تنهایی و یگانگی را به یاد داشته باش‌.
یگانگی قله‌ی تجربه است‌.
و تنهایی دره‌.
یگانگی نور به همراه دارد، شعله است‌
تنهایی ظلمت است و خفقان‌
تنهایی زمانی است که به دیگران نیازمندی‌;
یگانگی زمانی است که از وجود خود سرمست می‌شوی .‌
.
.

آرزوي ماه

.
.
آخرين باري كه آرزو كردم دوباره ماه را ببينم ، كي بود ؟
تو راهرو ايستاده بودم
توي يه دستم سيگار نيم سوخته ،
تو دسته ديگم دفترچه كوچك خاطرات (خاطرات كوچك)
هوا ابري بود ....

.
.

آموزش پرواز

.
.
پرواز هم كار ساده ايست ... حتي ساده تر از ترك سيگار ..
فقط مثل خيلي چيز هاي ديگه بايد ياد بگيري... مثل همه چيز...
فكرشو بكن ، به دو بال سفيد و قشنگ دوطرف بدنت زل بزني ...

تكونشون بدي و بعد بلند فرياد بزني :
"من گناهكار نيستم...
من اهل اينجا نيستم ..
من خودم هستم ...

متاسفانه انسانم " .
.
.

چي كاره ايي

.
.
.


زمین پر است از راهبه گان راه گم کرده که به دنبال فاحشه گان می دوند.
اینان آبروی زمینند.
به درک واصلشان می داری؟
.
.
.

هندسه ممنوع

.
دايره ...
مربع...
مثلث ...
دايره زندگي ...
مربع ذهن ...
مثلث عشق...
ساخته شده با خطوط قرمز ...
مرزهاي بسياري ساخته اند ...
بسياري مرزها ساخته ام ،
اطراف انديشه ...
.
.
.

۱۳۸۷ مهر ۲۹, دوشنبه

يك نفر آنجاست

.
هنوز يك نفر آنجاست...
از پشت پرده به انتهاي كوچه خلوت نگاهي مي كنم...
هنوز يك نفر آنجاست...
با دو چشم خيس و درشت ، مرا مي نگرد...
نگاهي از جنس
صبح ، سكوت ، ستاره ...
.

۱۳۸۷ مهر ۲۴, چهارشنبه

هست ونيست

.
.
هستي ولي نيستي ... نيستم ولي هستم .... !!!
شايدم برعكس!
.
.

سهم زندگي

.
.
زندگی هميشه منتظر است
که ما نيز منتظر زندگی باشيم
نه خيلی هم،
همين سهم تنفس کافی‌ست
قدرِ ترانه‌ای، تمام
طعمِ تکلمی، خلاص.
.
.

۱۳۸۷ مهر ۲۳, سه‌شنبه

سقوط

.
.
چه فرقي داره ؟
دنیایمون روآب مي بره ، ما رو هم خواب ...
آرزوهامون نم مي کشه ... ته مي كشه ...
چيزي كه بعد از اون مي بينيم تنها تلخي هست و بس ..
ملغمه ايي از خشم و عصبانيت و نگراني ...
ناتواني و تلخي ..
يه تلخي ريشه دار و عميق ... تلخي تلخ
سقوط هميشه سخته ... دردناكه ... خاصه اگه دسته جمعيش باشه ...
.
.



۱۳۸۷ مهر ۱۳, شنبه

پارادوكس

.
.
لبهايت كه ساكت ميشود ، ساكته ساكت ... مي دانم خيالت پر حرفه پر حرفه ...
پلك هايت كه كند مي شود ، كنده كند ... مي دانم ضربانت تنده تنده ...
نگاهت كه سنگين ..... روحت بي وزن تر از هر زمان ....
حس عجيبيست تو اين پارادوكس ...
حس عجيبيه ...
.
.

۱۳۸۷ مهر ۹, سه‌شنبه

عيدتون مبارك

.
.
ميگن فردا عيده .. عيد فطر... عيد سعيد فطـــر ... ميگن عيد فطر؛ عيد بزرگ و پايان ضيافت الهی است، روز پاداش و مزد مومنان روزه ‌دار حقيقی
و شب‌ زنده‌ داران بيداردل ِ ... خوب پس به ما چه ربطي داره ، عيد ما كه نيست ، اصلا مگه ما چي كار كرديم كه عيدمون باشه ؟
نه جنبه داشتيم كه آدم بشيم نه لياقتشو كه حداقل يه كارايي رو كه نبايد انجامش بديم ، تو اين ماه بذاريم كنار .
نه پولي داريم كه باهاش بتونيم چند تا زندوني رو آزاد كنيم ، نه كسي بوديم كه بتونيم مايحتاج مردمو ارزون كنيم

شباي قدر هم كه چشمامون تر نشد ، نمي دونم شايد خيلي دور شديم .
الان حسابي درد وجدانم به جاهاي ناجوري سرايت كرده ، اما بي خيالش ... ميدونم بزرگ تر از اين حرفاس .
حيف كه عيـــد ما نيست ...

.
.

۱۳۸۷ مهر ۷, یکشنبه

Hey you

Pink Floyd - Hey you
Hey you, out there in the cold
هی تویی که اون بیرون تو سرما وایستادی

Getting lonely, getting old
تنهایی و داری پیر میشی

Can you feel me?
میتونی منو اینجا احساس کنی؟

Hey you, standing in the aisles
هی تویی که این گوشه و اون گوشه وای میستس

With itchy feet and fading smiles
با پاهایی که همش گز گز می کنن و تویی که خنده از لبات محو شده

Can you feel me?
میتونی منو احساس کنی؟

Hey you, dont help them to bury the light
هی تو، تو خفه کردن امید و آرزو به اونها کمک نکن

Don't give in without a fight.
بدون جنگیدن تسلیم نشو
Hey you, out there on your own
هی تو، تویی که تو خودتی

Sitting naked by the phone
لخت و عریان کنار تلفن نشستی

Would you touch me?
میشه منو لمس کنی؟

Hey you, with you ear against the wall
هی تویی که گوشت رو به دیوار چسبوندی

Waiting for someone to call out
تا کسی صدات کنه

Would you touch me?
میشه منو لمس کنی؟

Hey you, would you help me to carry the stone?
هی تو، میشه تو حمل این سنگ به من کمک کنی؟

Open your heart, I'm coming home.
درهای قلبت رو بر من باز کنی، میخوام به خونه برگردم
But it was only fantasy.
اما این فقط تخیلاته

The wall was too high, As you can see.
همونطور که می بینی اون دیوار خیلی بلند بود

No matter how he tried,
مهم نیست که چقدر تلاش کرد

He could not break free.
نتونست اون رو بشکنه و از اونجا خلاص بشه

And the worms ate into his brain.
و کرمها تا مغز و استخونش رو خوردن
Hey you, out there on the road
هی، تویی که اون بیرون تو جاده ایستادی

always doing what you're told,
و همش کارهایی که بهت میگن رو انجام می دی

Can you help me?
میتونی کمکم کنی؟

Hey you, out there beyond the wall,
هی تویی که اون طرف دیواری

Breaking bottles in the hall,
و بطری هارو با دیوار میشکنی

Can you help me?
میشه کمکم کنی؟

Hey you, don't tell me there's no hope at all
هی تو، بهم نگو دیگه هیچ امیدی نیست

Together we stand, divided we fall.
در کنار هم مقاومت خواهیم کرد، بی هم خواهیم باخت
.
.

۱۳۸۷ شهریور ۲۸, پنجشنبه

پائيز



.


پاييز يعني
شروع ، شروع احساس . زرد و نارنجي .
شروع يه احساس زرد و نارنجي
پاييز يعني اميــــــــــــد
اميد دوباره بهاري شدن
پاییز یعنی
"برگ درخت میریزه..."
امّـــــــا

اينجايي كه منم برگ درختاش هنوز سبزه ....


.

۱۳۸۷ شهریور ۲۳, شنبه

ضحاك

.
منم يه ضحاك مار به دوشم ، اصلا اگه خوب كه فكر كني ميبيني اين انسان همين اشرف مخلوقات مار دوش ترين ضحاك طبيعته
مارهايي كه سير موني ندارن و دائما با دهن هايي باز منتظر بلعيدنن ، خفه نمي شن خوبه .
گاهی فکر می کنم مارهای من ... ... به جای اینکه از شونه ها م اومده باشن بيرون ..... از شونه ها م در من فرو رفتن ....
تا من هستم و از من جون می گیرند ... نه خفه می شن و نه کسی رو خفه می کنن
ولي من ذره ذره در سکوتم می میرم ... ...
.....
حالت خوبه؟
قرصاتو نشسته خوردی؟
..
.

۱۳۸۷ شهریور ۱۶, شنبه

هويج

.
نمي دونم چرا اينطوريه ؟ فقط مي دونم كه هميشه همينطوريه
اون وقتي كه مياي مثله ديوونه ها همه چي رو فراموش كني ، حتي خودت رو ، زندگي رو
خدا
همانند يك هويج ، مقابل ديدگانت ظاهر مي شود .
تابلوي استوپ ميگيره جلوت ، بعدشم محكم تو سوتش فوت مي كنه
براي اين خلق بي شمار هميشه همينطور بوده
به خدا مي خواي فكر كني ، به كارت ، به زندگي ، به خودت ، هويج
گمونم خانمهاي بزك دوزك كرده مقدم ترن
.....
خلاصه كه اين روزا جيبهامون هر چي كه خالي تر ميشه ، به خدا نزديكتر مي شيم .

.

۱۳۸۷ شهریور ۹, شنبه

بفهم

.
هيس! اينقدر حرف نزن .
سعي كن آروم باشي
سعي كن بفهمي ، ديگه بعد از اين مرحله مرحله ديگه ايي نيست
بيخود فكر نكن اگه بياي از اينجا رد بشي دستت به سقف آسمون مي رسه ، چون همين جوريش رو سقف آسموني .
لازم نيست تلاش كني زندگي رو بهتر كني ، چون همين طوري زندگي بهتره .
فقط يه شرط داره ، سعي كن بفهمي
آخه چرا نمي خواي بفهمي
بفهم ...
.

۱۳۸۷ شهریور ۵, سه‌شنبه

پرواز آخر



.
.
.
چه لذتي داره اين پرواز ....

۱۳۸۷ مرداد ۲۱, دوشنبه

ديازپام

.
توي يه خيابون يه طرفه من وسط اونهمه جمعيت ، صداي ناله ايي مي شنوم . يكي مثله گوسفند از جلوم ميگذره .گوشامو تيز مي كنم ، دنبال صدا ميگردم ، ميبينم كنار خيابون دختر بچه ايي نشسته كه توي يه دستش يه ساعت مچيه ، توي اون يكي دستش يه جانماز ابريشمي قشنگه كه توي بغلش گرفته ، چشمهاي دخترك قرمزه . چشمامو ميبندم ، فرض مي كنم طول قدمهام 150 متره من مردي هستم با چشماني از جنس مهتاب با لباسي خاكستري رنگ كه دورترين ستاره آسمون مال منه .. اينجوري خيلي بهتره .
حالا اگه بخوام به طرز وحشتناكي بسوزم بايد یک ملیارد و چهارصد و پنجاه و هفت ملیون و صد و چهل و دو هزار و هشتصد و پنجاه و هفت قدم به سمت خورشید بردارم ، كه خوب البته ميدونم قبل از رسيدن به خورشيد ميميرم .
تا حالا 982 تا گوسفند و شمردم ولي ....
چرا خوابم نميبره ؟!....

.

۱۳۸۷ مرداد ۱۹, شنبه

تهي

.
درست نیمه شبِ بین سه وچهارشنبه، در ساعت صفر،
احساس پوچی عظیمی بهم دست داد. الان همه چی برام اینجوریه

( )
.

۱۳۸۷ مرداد ۱, سه‌شنبه

خوشبختي

.
خوشبختي شايد
داشتن لقمه نوني باشه واسه خوردن
داشتن همدمي واسه محبت کردن
داشتن فرزندي واسه دوست داشتن
داشتن پدر و مادري واسه عشق ورزيدن
داشتن ذوقي واسه شعر گفتن
خوشبختي شايد داشتن همه اينها با هم
يا شايد داشتن فقط يک دل خوش
البته نميدونم اون کسي که هيچکدوم از اينها رو نداره به چه مرتبه بالايي رسيده که دل خوش داره
يا من چقدر کوچک و دون مرتبه شدم که واسه خوش بودن دلم پيش خودم بايد کلي بهونه بيارم ...
.

۱۳۸۷ تیر ۲۹, شنبه

سبز سبز

.
خبر فوتش رو كه شنيدم ، بي اختيار اشكام اومد پائين

صداش تو گوشمه ، مي گفت :

" خونه هرچی که باشه، هرجا که باشه، باید سبز باشه. سبز و همیشه سبز. ... "

پ.ن .. دلم گرفته.... بدرود اي صاحب خانه سبز .
.

۱۳۸۷ تیر ۲۴, دوشنبه

اعتــــراف

.
مثله باز كردنه يه زخمه كهنه ... خاطره ها بدجوري اذيتم ميكنن ... گيجم ، اينو ديگه دارم كاملا حس ميكنم ،
براي همين ديگه نمي خوام بجنگم ... براي چي بجنگم ...
ميدونم كه در اشتباهم ... نمي دونم چرا اين راه رو انتخاب كردم ... پس من همين امشب
بعد از اينكه داروهامو سر وقت خوردم ، عادتمو ترك مي كنم ...
در اتاقمو از پشت قفل ميكنم .... سعي مي كنم عميقا نفس بكشم ...
چون ميدونم كه من همونم كه هنوز در اشتباهه ....
.

۱۳۸۷ تیر ۲۳, یکشنبه

قسمت

.
دارم دنبالت ميگردم
كجايي ؟
ببين ، ميخوام پيدات نكنم
مي خوام درموندگي رو تو عمق استخونام پيدا كنم
مي خوام برم تا آخر استيصال
بعد لا به لاي اونهمه درد و غم و غصه
دستامو بزنم زير بغلم ، سرمو بندازم پائين
با خودم بگم :
" قسمتِ يكي ديگه بودي " ...
خوش به حالش .
.

۱۳۸۷ تیر ۲۲, شنبه

Ring my bell



Ring my bell, ring my bells..
زنگهايم را به صدا در آور زنگم را به صدا در آور
Ring my bell, ring my bells..
زنگهايم را به صدا در آور زنگم را به صدا در آور
Ring my bell, ring my bells..
زنگهايم را به صدا در آور زنگم را به صدا در آور
Ring my bell, ring my bells..
زنگهايم را به صدا در آور زنگم را به صدا در آور
Sometimes you love her گاهي وقتا دوستش داري
Sometimes you don,t گاهي هم دوستش نداري
Sometimes you need it then you don,t and you let go..
گاهي وقتا بهش احتياج داري وقتي هم كه بهش احتياج نداري ميذاري و ميري
Sometimes we rush it گاهي به سمتش هجوم ميبريم
Sometimes we fall گاهي شكست مي خوريم
It doesn,t matter baby we can take it real slow.. عزيزم مهم نيست ما ميتونيم اونو واقعا آرام كنيم
Coz the way that we touch is something that we can,t deny
چرا كه شيوه ايي كه ما همديگرو لمس مي كنيم چيزي است كه نميتونيم انكارش كنيم
And the way that you move oh it makes me feel alive
و راهي كه تو حركت مي كني اه به من زندگي مي بخشه
Come on بيــــــــا
Ring my bell, ring my bells.. زنگهايم را به صدا در آور زنگم را به صدا در آور
Ring my bell, ring my bells.. زنگهايم را به صدا در آور زنگم را به صدا در آور


You try to hide it سعي ميكني مخفيش كني
I know you do ميدونم تو اين كارو مي كني


When are you ready? Need up come and get to احتياج داري بيايي وبدستش آوري كي آماده هستي؟
You move me closer تو به من تزديكتر مي شوي
I feel you breathe من نفس كشيدنت رو احساس مي كنم
It,s like the rose disappears when you around me oh وقتي تو نزديك من هستي اون شبيه باد ناپديد مي شود
Coz the way that we touch is something that we can,t deny oh yeah
چرا كه شيوه ايي كه ما همديگرو لمس مي كنيم چيزي است كه نميتونيم انكارش كنيم
And the way that you move oh you make me feel alive so
و راهي كه تو حركت مي كني آه به من زندگي مي بخشه
come on بيـــــــا
Ring my bell, ring my bells.. زنگهايم را به صدا در آور زنگم را به صدا در آور


Ring my bell, ring my bells.. زنگهايم را به صدا در آور زنگم را به صدا در آور


Ring my bell, ring my bells.. زنگهايم را به صدا در آور زنگم را به صدا در آور


Ring my bell, ring my bells.. زنگهايم را به صدا در آور زنگم را به صدا در آور


Say you want, say you need ميگم تو ميخواهي ميگم تو احتياج داري
I can do by your face know the way it turns me on ميتوانم از چهره ات بفهمم راهي كه منو خوشحال ميكنه
I say you want, I say you need ميگم تو ميخواهي ميگم تو احتياج داري
I will do all your things I would never do you wrong
همه چيز را برايت انجام ميدهم هرگز با تو بد رفتاري نمي كنم
Coz the way that we love is something that we can,t fight oh yeah
چرا كه به شيوه ايي كه ما همديگرو لمس مي كنيم چيزي است كه نميتونيم با اون بجنگيم
I just getting up oh you make me feel alive من از خواب بر ميخيزم آه تو به من زندگي مي بخشي
so come on پس بيــــــا
Ring my bell, ring my bells.. زنگهايم را به صدا در آور زنگم را به صدا در آور


Ring my bell, ring my bells.. زنگهايم را به صدا در آور زنگم را به صدا در آور
I say you want, I say you need ميگم تو ميخواهي ميگم تو احتياج داري
I can tell by the way on the look on you're face i turn you on
میتونم با یه نگاه در صورتت عشق رو تو اون ببینم
I say you want, I say you need ميگم تو ميخواهي ميگم تو احتياج داري
if you have what it takes, we don't have to wait... let's get it on
اگه تو حاضری هر کاری برای من انجام بدی ( پس ) دیگه نیازی به صبر کردنمان نيست ، بیا تا با هم باشيم
Get it on! با هم باشيم
Uhhh
Ring my bell, ring my bells
Enrique Iglesias
.
.
پ.ن : چشمامو مي بندم .... بي رويا ...... مي ميرم

۱۳۸۷ تیر ۲۰, پنجشنبه

مثل زلال آب

.
وقتی که آدم نارو نميزنه ، خیانت نمی کنه ، وقتی که همين آدم خیانت رو دور می زنه و مياد می شينه صدمتر آنورتر، جايي كه همه چي زلاله ، صافه صاف ، چقدر چیزهای جدید برای فکر کردن پيدا مي كنه ، چقدر مدل نگرانياش عوض مي شه ، چقدر حضور آدم های جدید تو زندگيش متفاوت مي شه ، اونوقت مي فهمه هیجان یک چیز ديگس و آزادی یک مفهوم كاملا متفاوت ...
.

۱۳۸۷ تیر ۱۸, سه‌شنبه

يه روز خوب

.
هواي خوبه بهاري ، رودخونه هم پر آب ، يه تخت كهنه با قاليچه هاي كهنه تر ، دو تا استكان چاي ، خرما و نبات هم كنارش ،
بوي قليوني كه آرام كشيده مي شد و صداي خسته ساز نوازنده دوره گرد ...
زل زدي به يك جفت چشم روشن ... موهاي ريخته شده روي صورتش را كنار مي‌زند ..... كسي درونم آواز مي‌خوانَد...
.

۱۳۸۷ تیر ۱۶, یکشنبه

تصميم كبــــري

.
حالا ديگه نمي خواد كاري بكني ،
زحمت نكش
بي خيــــال ....
من كه از كسي انتظاري ندارم ... از هيچكس ، مخصوصا از تو
ديگه حتي نمي خوام دركم كني ... بفهمي منو ...
يه تصميمي گرفتم توپه توپ ، مثه تصميم كبــــري ...
" دارم مي شم همون آدم بده توي قصه ها "
خط خطي ... تلخ ... زبون نفهم ... بد جنس ... باور كن
اما نگران نباش ، خــــدا هواي هر دوتامونو داره .
.

۱۳۸۷ تیر ۱۱, سه‌شنبه

Individuality

.

.

.


نگــــــران نبـــــــاش كه متفـــــاوت باشـــــــي .





.



.پ.ن : من اما سعي نكردم متفاوت باشم ، دوست دارم خودم باشم .

۱۳۸۷ تیر ۱۰, دوشنبه

گيـــم آور



حسم ميگه كه "GAME OVER " شدم .

.
يه چيزي تو مايه هاي ناتواني ، عجـــــز


موقعي كه مي بيني و با تمام وجود فرياد مي زني :

" خدا هميشه نعمتا شو جاهايي كه نبايد ، قرار ميده ..."

اما درعين حال به اين نتيجه مي رسي كه :

" قلب و روح انسان هميشه در حال جستجوي آرامشه ...."
.!!!

۱۳۸۷ تیر ۹, یکشنبه

حس



بيا تا قـــدر يكديگر بدانيـــم

كه تا ناگه ز يك ديگر نمانيم...

.
.
حس می کنم این عکس بغلی هم همین رو می گه...

۱۳۸۷ تیر ۸, شنبه

باد خواهد آمد

.
و به اولین غروب که رسیدی
برگرد...
تا هم باد به صورتت بخورد،
هم تمام مسیری را که آمده ای ببینی
و هم برای لحظه ای هم که شده فکر کنی که اگر مقصد را نبینی چه خواهد شد
...
باد خواهد آمد
خواهی فهمید که مسیر درازی را پیموده ای
...
امیدوارم ادامه بدهی...
.
نوشته شده توسط آيدين ، وبلاگ "هـُــــرم"

۱۳۸۷ تیر ۵, چهارشنبه

مـــادر


.

(دوربينو آماده مي كنم ) ميگم :
- مادر جان بخند ... بخند مي خوام يه عكس خوشگل ازت بگيرم ...

( يه لبخند ميزنه ولي كم كم گريه و خندش با هم يكي ميشه ) ميگه :
- مي خندم .. ولي دلم نمي خنده .. يه مدتيه كه كمتر ميان ديدنم .. دلم براشون تنگ شده .. مي دونم ، حتما گرفتارن ...
.
. حرفي ندارم بجز سكوت ... سعي ميكنم مثه يه بچه خوب به درد دلاش گوش كنم ، كاش بچه هاش زودتر بيان بغلش كنن ، ببوسنش ، با هم بخندن ...

.

اين حقيقته ..... زمونه ما ، زمونه حذف سنت، گذشته، عشق و درنهايت حذف نگاه مادرانه به انسانه .

۱۳۸۷ تیر ۳, دوشنبه

تابسـتون


.

.


تابستون شد
ميرم ميشينم روي نيمكت رنگ و رو رفته ي وسط پارك ،
هوا گرمه ، دستام عرق كرده ، بدنم چسبناك شده
الان مي تونم آرزو كنم كه ...
حالا تو دلم كلي مي خندم به ....
دارم غرق مي شم توي تموم آرزوي پائيــــز


.
لعنت به هرچي تابستونه
...


.

۱۳۸۷ خرداد ۳۰, پنجشنبه

نقاشي


لحظه‌اي در نقاشي از راه مي‌رسد که نقاش مي‌داند تابلويش به اتمام رسيده است! علت آن را نمي‌داند ،
تنها به عجز ناگهاني‌اش از خلق هر نوع تغييري در تابلو اعتراف مي‌کند!
تابلو و نقاش تنها زماني که ديگر کاري از دست‌شان برنمي‌آيد ، يک‌ديگر را ترک مي‌کنند!
.
زماني‌که تابلو ديگر چيزي براي بخشيدن به نقاش ندارد!
زماني‌که نقاش ديگر چيزي براي عطا کردن به تابلو ندارد!
.
برگرفته از كتاب هشت اثر كريستين بوبن

هست

.
.
ديدي گفتم ؟
هي من گفتم ولي تو باور نكردي .
ديدي گفتم هوامو داره ، بي خيالم نيست .
گفتم بالاخره يه كاري برام مي كنه . نگفتم ؟
هر چقدر من به حرفاش گوش ندادم ، اما اون به حرفام گوش داد .

دَمِش گرم .
دارم ميميرم از خجالت ، منو شطرنجي كنيد .
.
حس خوبي دارم . يه چيزي تو مايه هاي دلگرمي

انگار يكي داره از اون بالاها باهام حرف مي زنه ....
.

۱۳۸۷ خرداد ۲۹, چهارشنبه

من می فهمم

نه...
من دیگر ناله نمی کنم ، قرنها نالیدن بس است
می خواهم فریاد بزنم!

اما اگر نتوانستم سکوت می کنم
خاموش بودن بهتر از نالیدن است ...
-----------------------------
به من بگو نگو ، نمی گویم؛
اما نگو نفهم ، که من نمی توانم نفهمم
من می فهمم!!
.
« دکتر علی شریعتی »

بيـابان زدايي


بيست و هشتم خرداد سال يكهزار و سيصد و هشتاد و هفت، امروز روز جهاني بيابان زداييه.
دو سه روز ديگه هم بهار تموم ميشه، فصل بارون و شكوفه ... بهار امسال واقعا" لوس و بي‌نمك بود، دريغ از يك بارون درست و حسابي !!! انگار خداهم در ادامه تحريم‌ها عليه ايران ، اين ملت رو از الطاف بيكرانش محروم كرده .
جالبه. تو اين دنياي خراب شده، صداي بارونو رعد وبرق، بوي نم خاك تنها چيزائيه كه واقعا" مي‌تونند درون من چيزي به نام احساس ايجاد كنند. حس خوبه بودن...
مي دونم ، مي دونم ، خب كسايي هم هستن كه اصلا از بارون و هواي باروني خوششون نمياد . به قول خودشون مثه گربه مي مونن ، دنبال چتر ميگردن توي روزاي باروني ...!
شايد اينم بازي ذهنه آدماست . برميگرده به طبيعت درون هركي .... هر دوتاش خوبه
از مرحله پرت نشيم ، مي گم حالا كه يه روز جهاني براي بيابان زدايي تعيين شده چه خوبه همه جوره بيابان زدايي كنيم ، آخه من فكر مي كنم بغير از بيابون طبيعي خدا بيابونهاي ديگه ايي ام داريم مثل بيابون فرهنگي كه ساخته دست خودمونه ، بد نيست يه توجهي هم به اون بشه .
باور كنيد ما هنوز دربند بعضي از خلق و خوهاي بياباني هستيم ، خيلي سخته ، اما بايد قبول كنيم . بسياري از اين جلوه هاي سرشت بياباني هنوز مثل داغي بر پيشاني تمدن امروز ما نشسته است ، قصاص ، سنگسار ، اعدام در ملاء عام ، حجاب اجباري خانمها ، پذيرش ازدواج دختر بچه نه ساله ، قمه زدن در مراسم عزا داري ، سر بريدن گوسفند در مراسم عروسي ... .. . همه و همه نمودها و خصيصه بارز خشونت و روح بيابانيست و خيليهامون اين واقعيت رو قبول كرده ايم و بر باطل بودن اين عقايد مهر تائيد زده ايم. اما چند درصد از ما قبول كرده ايم كه اگه به آزادی بيان و عقيده ديگران احترام نذاريم و تحمل عقيده مخالف رو نداشته باشيم باز هم صاحب سرشتی بيابانی هستيم؟ ما هر كسي رو كه مثل ما فكر نمي كنه بلافاصله به دزد بودن ، كافر بودن ، خائن بودن و ... هر چي صفت بدي كه به ذهنمون مي رسه متهم مي كنيم بدون اينكه سند يا دليل قانع كننده ايي براي اين اتهام داشته باشيم . گاهي هم همه اين اتهامات رو به زبون مياريم و هر جايي كه شد عنوان مي كنيم و آبرو و شخصيت طرف مقابلمونو حسابي لگد مال مي كنيم . چه بسيار افرادي كه به خاطر داشتن فكر و عقيده ايي متفاوت از عقايد حاكم بر جامعه به كناري گذاشته شدند .
به نظر م جامعه ايي كه روح آزادي و آزادي خواهي رو درك نكرده باشه ، حقوق انساني و دموكراسي رو نپذيره ، نمي تونه جامعه ايي مترقي و متمدن باشه اگر چه در زيبا ترين شهرهاي دنيا ساكن باشه . اينگونه جوامع همچنان درگير روحيات و خلق و خوي بياباني هستند . در چنين جوامعي اگر حكومتي به قدرت حكومت هيتلر هم بيايد باز محكوم به شكست است..
مي‌گفت: "چترها را بايد بست، زير باران بايد رفت."
مي‌گفت: "چشم‌ها را بايد شست، جور ديگر بايد ديد."

۱۳۸۷ خرداد ۲۷, دوشنبه

علي سنتوري



ديشب فيلم "علي سنتوري " رو ديدم . فيلمي تلخ كه پاياني نوميدانه داشت بر آرزوهايي كه ديگه نيست . اين حقيقته كه آدما از رسيدن به چنين لحظه ايي مي ترسن . لحظه ايي كه ببينن كسي كه تو زندگيشون به اون دلخوش بودن ، ديگه نيست . اگرهم باشه ديگه براي اونا نيست . د لخوشي بزرگ آدما هميشه چيزاي مسخره ايست كه زود از بين ميره و فقط حسرته كه مي مونه . دلبستن آدما بهم ديگه شايد مسخره ترين چيز روي زمين باشه ، كافيه نگاهي به حوادث روزنامه ها بندازيم يا سري به اين شعر ها يي كه سروده شده ، داستانهايي كه نوشته شده، فيلمهايي كه ساخته شده بزنيم ، مي تونيم رد پاي دلبستگي آدما و نتيجه اونو پيدا كنيم . نتيجه ايي كه سرنوشت خوبي رو براي آدما رقم نمي زنه .
شايد نگاهم يه مقدار بدبينانه به نظر بياد ، خودم پيشتر ها اين عقيده رو باور نداشتم ، اما دوست دارم يه كمي بيشتر با خودمون صادق باشيم . بيايد به مهمترين نقطه اميد واركننده زندگيتون ، به چيزايي كه واقعا به شما انگيزه مي ده بار سنگين زندگي رو به دوش بكشيد ، در مقابل تموم مشكلات وايسيد و حركت كنيد ، حالا اون نقطه روشن انگيزشي هرچي مي تونه باشه ، شخص خاص ، شغل ، پست و مقام ... فكر كنيد . فقط براي يك لحظه فكر كنيد كه ديگه اون نقطه هاي روشن و اميدواركننده زندگيتون وجود نداره . خوب الان واقعا چه حسي داريد ؟ ميبينيد كه همه چي ، چقدر سريع تبديل به اشياء و آدمهايي متفاوت مي شن ؟ نميدونم ، ولي انگار مرز ميون "بودن" يا "نبودن" اونقدر باريكه كه همه چي غير مطمئن به نظر مياد ، ديگه واقعا احمقانست كه بخوايم به چيزي دل ببنديم .
شايدم هنوز بدبينم ...
خلاصه لابلاي صحنه هاي فيلم ، تنهايي و دلتنگي آدما رو باور مي كني ، فقدان و حس متولد شدن ، حس متولد شدن در دنيايي تلخ و غريب رو پيدا ميكني كه هيچ اعتمادي بهش نيست.

۱۳۸۷ خرداد ۲۶, یکشنبه

حرف تازه

مي گن تمام تمركزت روي بديها و كاستي ها و نقاط تاريك و منفي زندگيه ، به جاي اين بيا روي خوبيها و شكر گذاري كردن و قوي تر كردن نقاط قوت و ... خلاصه نيمه پر ليوان متمركز شو .آخه اون اولي از آدم انرژي ميگيره، اما دومي براي آدم انرژي و خوشحالي توليد ميكنه.
راست ميگن ، حقيقته ، منم قبول دارم . اما اين نوشته هاي تلخ ريشه دارن تو اتفاقاتي كه پيرامونت رخ مي ده ، مسائلي كه بر خلاف ذات و انديشه تو هستن ، اتفاقهايي كه مثل خوره روح و جسمتو ذره ذره مي خورن تا تو يه آدم ديگه ايي بشي بر خلاف اون چيزي كه دوست داري ، نا خواسته يك شخصيت جديد پيدا مي كني ، اينجوري ميشه كه ديگه دائما تو خودت مي لولي ، روح ناراضي بودن تو وجودت شكل مي گيره ، و بايد براي خلاص شدن از دست اين درگيريهاي ذهن يه جوري اونا رو منعكس كني . حالا ديگه نوشته هات مثل ميوه های تازهء نوبرونه تازه و شاداب نيستن ٬ اونها تکرار کليشه ای شخصيت تو ميشن ، ميشيم مصداق اين ضرب المثل " از كوزه همان طراود كه در اوست "
.
ولي باز با اينهمه معتقدم كه بايد اميدوار بود ، روحيه رو حفظ كرد، خيلي چيزارو بايد فراموش كرد، بايد لبخند بزني به غمهات ، بايد از فرصتها استفاده كرد، زمان اون چيزيه كه كم داريم ، به قول معروف : " درلحظه زندگي نكنيم با لحظات زندگي كنيم. "
كه خـــــــــــداهست . خـــــــــــــداهست ....

۱۳۸۷ خرداد ۲۵, شنبه

ايستادن ممنوع

.
.
.
.
بگذار و بگذر
ببين و دل مباز
چشم بيندازو دل مبند
که دير يا زود بايد گذاشت و گذشت . . .



.


.

۱۳۸۷ خرداد ۲۳, پنجشنبه

بـــازي ذهـــن

.
اين آدم عجب موجود عجيبيه
يه روزي يه سري آدما ، فضاها، ترانه ها... براش خيلي جذابه و ميان مي برنش به عرش ، يه روز ديگه همون آدما ، فضاها ، ترانه ها، خاطرشو مكدر مي كنن و با سر مي زننش زمين. همون‌هايي که يه روز بهترین حسو بهش ميدادن، تبديل ميشن به نازيباترين ها . حقیقت اينكه نه اون حس خوش ديروز و نه این حس ناخوش امروز، هيچ كدوم اعتبار و اصالتی ندارن . همش يه جور تعلقه و فریب و سرگشتگي . همشون بازی ذهنه .

۱۳۸۷ خرداد ۲۲, چهارشنبه

گمشده

اينجام كه نبود . نه ! توي اون اتاقم بگرد ! نيست ؟ لاي كتابها رو چي؟ تو كاغذ پاره ها رو گشتي ؟ نبود ؟
روي ميز جلوي كامپيوتر ؟ نه نيست كه نيست ! شايد بيرونه !بيرونه خونه . نيست ؟ نه نيست !
نمي دونم كجاست . يه مدتيه كه ازش خبري ندارم . نمي دونم انگار گمش كردم !
ببينم کسی از من خبری نداره ؟

حركت

6:26 دينگ دينگ .... چشـــمها باز
6:42 ببين ، جاده صدايت مي كند ..... حركت
7:39 ؟؟؟................... تكــــرار
17:00 همون جاده صدايت مي كند ..... حركت
23:30 .... لالا ، بخواب .
.
.
6:26 دينگ دينگ .......

۱۳۸۷ خرداد ۲۱, سه‌شنبه

دلواپسِ

.
.
دشوار است ... ری ‌را
هر چه بيشتر به رهايی بينديشی
گهواره‌ی جهان کوچک ‌تر از آن می‌شود که نمی‌دانم چه ...!
.
راهِ گريزی نيست
تنها دلواپسِ غَريزه‌ی لبخندم،
سادگی را من از همين غَرايزِ عادی آموخته‌ام .
.
سيد علي صالحي

۱۳۸۷ خرداد ۱۹, یکشنبه

همســـايه ؟؟!

















اينجــا فقــر همســايه ثروت اســت....

مدادهاي رنگي


این روزها خيلي زوم ميكنم رو مردم ، نميدونم فضوليه يا كنجكاوي ، يه حس ديگر شناسي و خودشناسي ... مي رم تو خیابون قدم میزنم ، آدماي مختلف رو برانداز میکنم .... تو ذهن الكنم تجزيه و تحلیلشون میکنم ...انصافا به يه نتايج جالبي هم مي رسم !!!.... بعضي وقتام اونام منو نگاه میکنن ...... تو ذهن سرشارشون تحلیلم میکنن ...... احتمالا به يه نتایج جالبی هم میرسن !!!...
چقدر مردم رنگو وارنگن ....
مثه يه جعبه مداد رنگی !

۱۳۸۷ خرداد ۱۸, شنبه

مازوخيسم


يه سکوت محض بعد از اونهمه هياهوی دردناک ديوونگي ...

دلم می‌خواد اين درد رو كم كم مزمزه کنم، تا طعم تلخش هيچ‌ وقت از يادم نره . می‌خوام تلخی اين درد هرلحظه بيشتر بشه . بياد...... روحمو ، جسممو ، دلمو مسموم كنه .... ازاين درد خوشم نمياد .................... كيف مي كنم !!!
چقدر بعضی وقتها..... بعضی تلنگرها...... لازمه تا من به خودم بر گردم !!!
اين جنگ منه با خودم .
حرفی ندارم!

۱۳۸۷ خرداد ۱۶, پنجشنبه

رنج بيهوده

چرا بر خويشتن هموار بايد كرد رنج آبياري كردن باغي ، كز آن گل كاغذين رويد ؟

مهدی اخوان ثالث

زندگي ما

صبح تا شب مثل چی کار می کنیم ،
نه تفریحی ٫ نه لذتی ٫ نه دلخوشي ، هیچیِ هیچی ،
این شده زندگی اکثریت ما ، زندگیمون شده دنبال یه لقمه نون رفتن
همين كه میای یه حرفی بزنی مادر می گه ولش کن چیکار به این کارا داری
پدره مي گه سرت تو كاره خودت باشه پسر ، دنبال یه لقمه نونت باش
ما هم طبق معمول ، می گیم چشم ، چي بگيم
ولی خوب آخه دلمونو چیکارش کنیم ؟
………………………………………………………………………………..
پر از فريادم پر از خشم ، پر از تنفر
دارم بالا ميارم . اوووووووووووغغغغغغ
از دیدن آدمهای از توبره خورده و سر در آخور کرده بیزارم
از اونايي كه مثه سگ پاچه ميگيرن ، از اونايي كه خودشونو به خواب زدن و حالا حالا حا هم نمي خوان بيدار شن
می خواهم يه كاري بكنم ، مي خوام داد بزنم ، اما ......
بترسید از آن روز
( ترسیدید که دارید این ظلمها رو می کنید )

۱۳۸۷ خرداد ۱۵, چهارشنبه

كمك

فهميدم ، اين مرز جنون ٬همینه ، همين جاست . همین سردرگمی ها وبلا تكليفي ، كه خودت خواستي ، كه خودم خواستم . همین انفعال و تنهایي . شبا كج و كوله به خونه رسيدن ، نق زدناي هميشگي ، كه من خيلي بد شانسم ..... همين نوشتنت
توانِ نجات ٬ در من نیست. دارم هی فرومی روم تو اين روزگار قحطیِ لبخند.
نخند!
نجاتم بده!

۱۳۸۷ خرداد ۱۴, سه‌شنبه

اشتغال به شرط ازدواج


بسمه تعالي
سال نو آوری و شکوفائی

سازمان منطقه ویژه اقتصادی انرژی پارس
(اطلاعيه داخلی)

اسلام عليکم

احتراما :

عطف به مذاکرات مکرر قبلی با همکاران مجرد در خصوص تشکيل خانواده و اجرای سنت نبوی (...) متاسفانه مشاهده ميگردد بعضی از همکاران به وعده خود عمل ننموده و همچنان مجرد باقی مانده اند و از آنجائيکه تاهل يکی از از شرايط اشتغال در اموری مانند حراست ميباشد و با توجه به سخن گران سنگ نبی اکرم اسلام مبنی به اينکه (حديث.......) "هر کس ازدواج نمايد همانا نصف دين خود را حراست نموده و نکاح و ازدواج سنت من است و هرکس از سنت من روی بگرداند پس از من نيست". لذا برای آخرين بار اعلام ميدارد تا پايان شهريور ماه 87 کليه همکاران غير متاهل اعم از ذکور و اناث فرصت دارند تا نسبت به انجام فرضيه مهم و اخلاقی انسانی اردواج اقدام نمايند در غير اينصورت در تاريخ 87/8/1 برای تسويه حساب به پيمانکار معرفی خواهند شد.

عبدالواحد ...

رونوشت – مجردين

سئوال و جواب

چند وقت پیش یکی از من پرسید : چرا وبلاگ درست كردي ؟

منم بعد از حدود يكي دو دقیقه تامل جوابی دادم : " برای خالی کردن عقده ها" البته نه تمومش ، يه مقدارش

بعد از اون هم هرچی فکر کردم دیدم جوابی کاملتر و جامع تر و مانع تر

و کلا" همه چیز تر از اون نمی تونستم بدم .

خيلي خيلي حـــــــــــــــــــــــال كردم .

غرغر

دارم خفه مي شم . نمي دونم چه مرگمه ؟
از صبح چشامو كه وا كردم اون موج نكبت دوباره اومد سراغم . بد مصب ول كنم نيست . برزخه برزخم . گه گيجه گرفتم .
دلم مي خواد بعضي ها رو خفه كنم ! با همين دستام ! آخه چند سال ديگه مي خواد اينطوري باشه ؟ همين جوري بگذره ؟ زندگي سگــــــــي .
بلند شم برم پيشه دكتر بابايي يه قرصي ، كوفتي ، چيزي بده بهم شايد يه خورده حالم خوش بشه ..




۱۳۸۷ خرداد ۱۳, دوشنبه

سال(هاى) گند




سال(هاى) گند، زمان درک برخى زخم‌ها؛
دوره‌ء پذیرش برخى خوره‌هاى فکرى
تحمّل خنده‌هاى معتقدین
درک عجوزه پروران و نور بازان
بازهء سرگشتگى و گیجى، زمان تاسّف
سال استفراغ
سال کورسوهاى خاموش
درک خودشناسى و دیگر شناسى
دوره رخوت
فصل كنكاش حقيقت ، عرق ريزان روح

.


آخه آدمم اينقدر نااميد ، بدبين ،

برو بمير !!!

.

اين متن از وبلاگ كودنعلي توسط اينجانب به سرقت رفته ، چون خيلي خوشم اومد، اميدوارم صاحب اين متن مرا ببخشد.


بهشت

ببين ، گفته باشم من نمیخوام بهشت برما
پیش نمي دونم اون قدیسها و پیامبرا
آخه بابا من اگه با یکیشون روبه رو بشم باید راجع به چي حرف بزنم؟

۱۳۸۷ خرداد ۱۲, یکشنبه

پاک کن

من برای او دعا می کنم برای تو دعا می کنم برای خودم دعا می کنم . نگرانم به رفتن با خودم ، به سرزمین عجایب فکر می کنم . در حالی که دعا می کنم به دستبند های رنگ رنگی فکر می کنم به خنده هامون درد دل هامون ، به آرزوهام به دلهره هات به دوست داشتنت ، به سادگی مون به ......
من حالا فقط یک پاک کن می خواهم

يك با يك

یک با یک برابر نیست
یک با یک.........
فریاد دارم
فریاد

قلقلک

عجب کار سختیست نخندیدن، وقتی تمام وجودت را به شدت قلقلک می دهند

۱۳۸۷ خرداد ۱۱, شنبه

دارم كنار ميام



.

دارم كنار ميام
دارم ميام كنار.
حالا توام، هي هواي تازه ....

بگو : به اميد روزهاي نو ،
عشقهاي جديد ،
افقهاي دورتر ....

.

پ.ن دلتنگي يعني همين حالاي من ، امّا نه براي تو ، براي خودم




ميوه ممنوعه

ترانه تیتراژ پایانی سریال "ميوه ممنوعه" با صداي احسان خواجه اميري حرف نداره
اما خيلي حرفا واسه گفتن داره ، اگه هزار بارم گوش كنم باز خسته نمي شم :
.
«مي ‌شه خدا رو حس کرد تو لحظه‌های ساده
تو اضطراب عشق و گناه بی‌اراده
بی‌عشق، عمر آدم بی‌اعتقاد می‌ره
هفتاد سال عبادت یکشب به باد می‌ره
وقتی که عشق، آخر، تصمیمشو بگیره
کاری نداره زوده یا حتی خیلی دیره
ترسیده بودم از عشق، عاشق‌تر از همیشه
هر چی محال می‌شد، با عشق داره می‌شه
عاشق نباشه آدم، حتی خدا غریبه‌س
از لحظه‌های حوا، هوا می‌مونه و بس
نترس اگه دل تو از خواب کهنه پاشه
شاید خدا قصه‌تو از نو نوشته باشه»


شعر از : دكتر افشين يداللهي

علاج درد


خواستم بگم بمون اما گفتم برو كه بيشتر اذيتت نكنم
خواستم بگم نرو اما .....
گفتم چيزي نمي خوام بگم ميخوام بشنوم
گفتم هي دارم دور يه دايره مي چرخم ، دور تسلسل ، تكرار مكررات ، يادته ؟
گفتم گاهي وقتا ادم دل كساني رو كه دوستشون داره مي شكنه ، منو به خاطر اون لحظه ها ببخش
گفتم تو نگراني منو درك نمي كني همونطور كه من حرفاي تو رو درك نمي كنم
اما شايد اينطوري بهتر باشه
شايد هميشه موندن علاج درد نباشه
شايد رفتن بهترين درمون باشه


نوشتم که نوشته باشم

که بدوني .....

هذيون


.

سر به سرم بذار ، دست به دستم بده ، پا به پام بیا ،
تو همونی که از دستت خواهم داد .

زیاد انتظار ندارم ازت فقط وقتی نیستم پیشت .... هیچی هر کاری دوست داری بکن !

يادته چه حرفای عاشقاته‌ای بهم نزدیم؟! آفرین !!! همه ی حرفای عاشقانه.

فارغ از هرچی دلخوشی به آینده‌ام می اندیشم..

از این که زندگیم شده حفظ ظاهرمتنفرم، کافی‌ ِ یه خرده ازم حرف بکشی تا باطن پستم رو دریابی

...و چقدر به تو برای درد دل‌هام نیاز دارم . امَا تو یه تعارف هم نکردی .

اما دوست عزیز ما معمولی خواهیم ماند.. برای همیشه. به خودمون شکی نداریم !

با این حال کار از محکم کاری عیب نمی‌کنه ، بزن.

توی اون شب نحس ، که شروع ِيک اشتباه بزرگه ، چیزی بی‌ارزش با ارزش می‌شود ...

نجابت به رنگ نجاست.


قدیس یعنی تو، خوش شانس یعنی من ، خوشبخت یعنی ما ی بی من !

تو رو می‌سپارم به خدا؛ به کسی که شایسته‌ات هست برسی
.

۱۳۸۷ خرداد ۸, چهارشنبه

دلتنگ


من خواب‌ام!

اگر کاری داری به رؤیایم سرک بکش!

دلتنگی می‌کنم
خمیازه می‌کشی!!
این یعنی، تو هم دلتنگی اما " دلتنگ ِخواب!!

۱۳۸۷ خرداد ۷, سه‌شنبه

خود کشی


تیغ
درد دارد
دریا
خیس است
اسید
می سوزاند
سَم
حال ِآدم را بَد می کند
تفنگ
خلاف ِقانون است
طناب
پوست را می سایَد
گاز
بوی بدی دارد!
.
.
.
پس
زنده باد همین زندگی.

آبی




فرقی نمی کند گودال آب کوچکی باشی یا دریایی بی کران...!!


زلال که باشی ،آسمان در توست...


آبی باشید و بی کران...

۱۳۸۷ خرداد ۶, دوشنبه

فردا


امروز هم مثل همیشه رفتم سراغ اون دفترچه قدیمی ، دفترچه دل .خیلی چیزا توش وجود داشت که وقتی یادشون می افتم خوشحال میشم و بعضی وقتا هم ناراحت.
ولی هنوز هم یادم هست که فردا مال منه . باید درستش کنم .موفقیت مال منه حتی اگه گذشته من پر اشتباه باشه. من هنوزم یادمه که یه روز بالاخره عزرائیل داد میزنه ورقه ها بالا . من میخوام اون روز ارومتر از هر روز دیگه ای باشم . تو چه طور؟

۱۳۸۷ خرداد ۵, یکشنبه

واسه چی‌ زنده‌ای؟

بخشید!آقا!خانوم!معذرت می‌خوام!آهای با شمام!آره تو!همین تویی که داری این مطلب رو می‌خونی٬چندتا سوال دارم ازت:

واسه چی‌ زنده‌ای؟هدفی داری؟انگیزه‌ای داری؟اصلا می‌دونی واسه چی روزات می‌گذره؟می‌خوای به کجا برسی؟

اگه واسه این سوالا جوابی نداری٬یا تجدید نظر کن تو زندگیت یا دنبال یه روش بی‌درد واسه خودکشی باش ....

خودفراموشي


خطاب به خودم و خيليهای ديگه:

گاهی اوقات وقتی داری کاری می‌کني٬بهتره ندونی که داری چی کار می‌کنی...

۱۳۸۷ خرداد ۴, شنبه

دلنوشتها

دلنوشتها حکایت از لحظه ها دارند، لحظه هایی که می آیند و می روند و همیشه در قبال زمان رنگ می بازند، این مهمترین درسی است که از زندگی می گیریم، پس جایی برای نگرانی نیست، پوستمان هی کلفت تر می شود...

بوق نزن!


بوق نزن!
ماشین ها
به احترام نم چشم هایی ایستاده اند
که بزرگترین نگرانی شان
پریدن سرخی چراغ و
باز شدن گره دست هاست...

گاه
آرزوها
چقدر کوچک٬
چقدر دست نیافتنی
می شوند...

۱۳۸۷ خرداد ۲, پنجشنبه

ساعتها


ساعتها!!!
را بگذارید
بخوابند
.........!!!
بيهوده زيستن رابه شمردن
نيازي!!
نيست
.
من هرجوری که می‌خوام چیزهای منفی نگم و به قول معروف انرژی‌زا و مثبت باشم ، بازم نمی‌شه.

۱۳۸۷ خرداد ۱, چهارشنبه

You've got mail

چند روز پيش فيلم " You've got mail " رو نگاه كردم.يه صحنه اي داره كه توش چند تا آدم توي يه آسانسور گير مي كنن و وقتي ديگه خيلي نا اميد مي شن، شروع مي كنن آرزوهاي واقعي شون رو براي هم مي گن.
بعد از اون صحنه و وقتي كه اونا سالم از آسانسور بيرون ميان،"جو" (tom hanks) ، بازيگر نقش اول مرد فيلم كه همراه اون آدما توي آسانسور بود، تو يكي از ايميل هاش به مخاطب ناشناس محبوبش مي نويسه:


There was a man sitting in the elevator with me who knew exactly what he wanted "

".and i found myself wishing i were as lucky as he



" يه مردي كنار من توي آسانسور نشسته بود كه دقيقاً مي دونست چي مي خواست. و من همون لحظه آرزو كردم كه اي كاش به خوشبختي اون بودم" (!)

۱۳۸۷ اردیبهشت ۲۹, یکشنبه

گپ ....

.
یه میز
یه ظرف چیپس
دو تا پسر بچه در حال خوردن و گپ زدن...

اکشن!!!

- مامانم می گه واسه ی به هدف رسیدن می شه از خیلی چیزا گذشت.
(اولی یه چیپس بر میداره....)

+ مثلا می شه از آدمیت گذشت!
(دومی اینو با هیجان می گه و دستاش و تکون می ده. بعد یه دونه چیپس بر میداره...)

- آره. می شه از صداقت هم گذشت!
(اولی اینو می گه و جمله تموم نشده یه چیپس دیگه برمیداره...)

+ حتی می شه از یه رفاقت چندین و چند ساله هم گذشت!
(دومی دو تا چیپس آخر و برمی داره و اولی رو می ذاره تو خماری!)

...صدای یه مرد با خنده ای ملیح...
اما دیگه از خوردن حق مردم که نمیشه گذشت!
.

شما اون ور سفره

ما این ور سفره و
شما اون ور!

ما
گول می خوریم و
پاتک می خوریم و
کتک می خوریم و
نارو می خوریم و
زمین می خوریم و
حرص می خوریم و
غصه می خوریم و
بغضمون رو فرو می خوریم!
شماها
حق بخورین و
پول مردم رو بخورین و
مخ آدم رو بخورین و
فحش بخورین و
یه لیوان آب هم روش بخورین و
بعد هم برین یه هوایی بخورین!

نگران نباشین٬ به همه می رسه!

۱۳۸۷ اردیبهشت ۲۸, شنبه

ســـكوت




...


.


آن گاه که سکوت
مرهم کلمات است
من، بیهوده تلاش می کنم!

.


.

کجاست جای رسیدن

کجاست جای رسیدن
چرا گرفته دلت، مثل آنکه تنهایی _ چه قدر هم تنها! _ خیال می کنم دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستی. _ دچار یعنی _ عاشق. _ و فکر کن که چه تنهاست اگر که ماهی کوچک دچار آبی دریای بیکران باشد. _ چه فکر نازک غمناکی! _ و غم تبسم پوشیده نگاه گیاه است. و غم اشاره محوی به رد وحدت اشیاست. _ خوشا به حال گیاهان که عاشق نورند و دست منبسط نور روی شانه آنهاست. _ نه، وصل ممکن نیست، همیشه فاصله ای هست. اگر چه منحنی آب بالش خوبی است برای خواب دل آویز و ترد نیلوفر، همیشه فاصله ای هست. دچار باید بود وگرنه زمزمه حیرت میان دو حرف حرام خواهد شد. و عشق سفر به روشنی اهتراز خلوت اشیاست. و عشق صدای فاصله هاست صدای فاصله هایی که _ غرق ابهامند. _ نه ، صدای فاصله هایی که مثل نقره تمیزند و با شنیدن یک هیچ می شوند کدر، همیشه عاشق تنهاست. و دست عاشق در دست ترد ثانیه هاست. و او و ثانیه ها می روند آن طرف روز، و او و ثانیه ها روی نور می خوابند. و او و ثانیه ها بهترین کتاب جهان را به آب می بخشند. و خوب می دانند که هیچ ماهی هرگز هزار و یک گره رودخانه را نگشود. و نیمه شب ها، با زورق قدیمی اشراق در آب های هدایت روانه می گردند و تا تجلی اعجاب پیش می رانند. _ هوای حرف تو آدم را عبور می دهد از کوچه باغ های حکایات و در عروق چنین لحن چه خون تازه ی محزونی! حیاط روشن بود و باد می آمد و خون شب جریان داشت در سکوت دو مرد. « اتاق خلوت پاکی است برای فکر، چه ابعاد ساده ای دارد! دلم عجیب گرفته است. خیال خواب ندارم.» کنار پنجره رفت و روی صندلی نرم پارچه ای نشست: هنوز در سفرم. خیال می کنم در آبهای جهان قایقی است و من ‚ مسافر قایق ‚ هزارها سال است سرود زنده دریانوردهای کهن را به گوش روزنه های فصول می خوانم و پیش می رانم. مرا سفر به کجا می برد؟ کجا نشان قدم ‚ ناتمام خواهد ماند و بند کفش به انگشت های نرم فراغت گشوده خواهد شد؟ کجاست جای رسیدن و پهن کردن یک فرش و بی خیال نشستن و گوش دادن به صدای شستن یک ظرف زیر شیر مجاور؟ و در کدام بهار درنگ خواهی کرد و سطح روح پر از برگ سبز خواهد شد؟ شراب باید خورد و در جوانی روی یک سایه راه باید رفت، همین. کجاست سمت حیات؟ ... سهراب سپهري - بابل بهار 1345

من اینجا بس دلم تنگ است

من اینجا بس دلم تنگ است


بسان رهنوردانی كه در افسانه ها گویند
گرفته كولبار زاد ره بر دوش
فشرده چوبدست خیزران در مشت
گهی پر گوی و گه خاموش
در آن مهگون فضای خلوت افسانگیشان راه می پویند
ما هم راه خود را می كنیم آغاز

سه ره پیداست
نوشته بر سر هر یك به سنگ اندر
حدیثی كه اش نمی خوانی بر آن دیگر
نخستین : راه نوش و راحت و شادی
به ننگ آغشته ، اما رو به شهر و باغ و آبادی
دودیگر : راه نيمش ننگ ، نیمش نام
اگر سر بر كنی غوغا ، و گر دم در كشی آرام
سه دیگر : راه بی برگشت ، بی فرجام
من اینجا بس دلم تنگ است
و هر سازی كه می بینم بد آهنگ است

بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بی برگشت بگذاریم
ببینیم آسمان هر كجا آیا همین رنگ است ؟

تو دانی كاین سفر هرگز به سوی آسمانها نیست
سوی بهرام ، این جاوید خون آشام
سوی ناهید ، این بد بیوه گرگ قحبه ی بی غم
كه می زد جام شومش را به جام حافظ و خیام
و می رقصید دست افشان و پاكوبان بسان دختر كولی
و اكنون می زند با ساغر مك نیس یا نیما
و فردا نیز خواهد زد به جام هر كه بعد از ما
سوی اینها و آنها نیست
به سوی پهندشت بی خداوندی ست
كه با هر جنبش نبضم
هزاران اخترش پژمرده و پر پر به خاك افتند

بهل كاین آسمان پاك
چرا گاه كسانی چون مسیح و دیگران باشد
كه زشتانی چو من هرگز ندانند و ندانستند كآن خوبان
پدرشان كیست ؟
و یا سود و ثمرشان چیست ؟

بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بگذاریم
به سوی سرزمینهایی كه دیدارش
بسان شعله ی آتش
دواند در رگم خون نشیط زنده ی بیدار
نه این خونی كه دارم ، پیر و سرد و تیره و بیمار
چو كرم نیمه جانی بی سر و بی دم
كه از دهلیز نقب آسای زهر اندود رگهایم
كشاند خویشتن را ، همچو مستان دست بر دیوار
به سوی قلب من ، این غرفه ی با پرده های تار
و می پرسد ، صدایش ناله ای بی نور
كسی اینجاست ؟
هلا ! من با شمایم ، های ! ... می پرسم كسی اینجاست ؟
كسی اینجا پیام آورد ؟
نگاهی ، یا كه لبخندی ؟
فشار گرم دست دوست مانندی ؟
و می بیند صدایی نیست ، نور آشنایی نیست ، حتی از نگاه مرده ای هم رد پایی نیست
صدایی نیست الا پت پت رنجور شمعی در جوار مرگ
ملول وبا سحر نزدیك و دستش گرم كار مرگ
وز آن سو می رود بیرون ، به سوی غرفه ای دیگر
به امیدی كه نوشد از هوای تازه ی آزاد
ولی آنجا حدیث بنگ و افیون است - از اعطای درویشی كه می خواند
جهان پیر است و بی بنیاد ، ازین فرهادكش فریاد
وز آنجا می رود بیرون ، به سوی جمله ساحلها
پس از گشتی كسالت بار
بدان سان باز می پرسد سر اندر غرفه ی با پرده های تار
كسی اینجاست ؟
و می بیند همان شمع و همان نجواست

كه می گوید بمان اینجا ؟
كه پرسی همچو آن پیر به درد آلوده ی مهجور
خدایا به كجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده ی خود را ؟

بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بگذاریم
كجا ؟ هر جا كه پیش آید
بدانجایی كه می گویند خورشید غروب ما
زند بر پرده ی شبگیرشان تصویر
بدان دستش گرفته رایتی زربفت و گوید : زود
وزین دستش فتاده مشعلی خاموش و نالد دیر
كجا ؟ هر جا كه پیش آید
به آنجایی كه می گویند
چوگل روییده شهری روشن از دریای تر دامان
و در آن چشمه هایی هست
كه دایم روید و روید گل و برگ بلورین بال شعر از آن
و می نوشد از آن مردی كه می گوید
چرا بر خویشتن هموار باید كرد رنج آبیاری كردن باغی كز آن گل كاغذین روید ؟
به آنجایی كه می گویند روزی دختری بوده ست
كه مرگش نیز چون مرگ تاراس بولبا
نه چون مرگ من و تو ، مرگ پاك دیگری بوده ست
كجا ؟ هر جا كه اینجا نیست
من اینجا از نوازش نیز چون آزار ترسانم
ز سیلی زن ، ز سیلی خور
وزین تصویر بر دیوار ترسانم
درین تصویر
عمر با تازيانه شوم و بی رحم خشایرشاه
زند دیوانه وار ، اما نه بر دریا
به گرده ی من ، به رگهای فسرده ی من
به زنده ی تو ، به مرده ی من

بیا تا راه بسپاریم
به سوی سبزه زارانی كه نه كس كشته ، ندروده
به سوی سرزمینهایی كه در آن هر چه بینی بكر و دوشیزه ست
و نقش رنگ و رویش هم بدین سان از ازل بوده
كه چونین پاك و پاكیزه ست
به سوی آفتاب شاد صحرایی
كه نگذارد تهی از خون گرم خویشتن جایی
و ما بر بیكران سبز و مخمل گونه ی دریا
می اندازیم زورقهای خود را چون كل بادام
و مرغان سپید بادبانها را می آموزیم
كه باد شرطه را آغوش بگشایند
و می رانیم گاهی تند ، گاه آرام
بیا ای خسته خاطر دوست ! ای مانند من دلكنده و غمگین
من اینجا بس دلم تنگ است

بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بی فرجام بگذاریم

مهدي اخوان ثالث

ساز بي پرده




۱۳۸۷ اردیبهشت ۲۶, پنجشنبه

طناب را رها كن

اين جمله نيست بلکه يه مطلب جالبه که خوندم و چون خوشم اومد خواستم که دوستا نم رو هم بي نصيب نگذارم اميدوارم که خوشتون بياد
.
داستان درباره كوهنوردي ست كه مي خواست بلندترين قله را فتح كند .بالاخره بعد از سالها آماده سازي خود،ماجراجو يي اش را آغاز كرد.اما از آنجايي كه آوازه ي فتح قله را فقط براي خود مي خواست تصميم گرفت به تنهايي از قله بالا برود. او شروع به بالا رفتن از قله كرد ،اما دير وقت بود و به جاي چادر زدن همچنان به بالا رفتن ادامه داد، تا اينكه هوا تاريك تاريك شد. سياهي شب بر كوهها سايه افكنده بود وكوهنورد قادر به ديدن چيزي نبود . همه جا تاريك بود .ماه و ستاره ها پشت ابر گم شده بودند و او هيچ چيز نمي ديد . در حال بالا رفتن بود ،فقط چند قدمي با قله فاصله داشت كه پايش لغزيد و با شتاب تندي به پايين پرتاب شد .در حال سقوط فقط نقطه هاي سياهي مي ديد و به طرز وحشتناكي حس مي كرد جاذبه ي زمين او را در خود فرو مي برد . همچنان در حال سقوط بود ... و در آن لحظات پر از وحشت تمامي وقايع خوب وبد زندگي به ذهن او هجوم مي آورند. ناگهان درست در لحظه اي كه مرگ خود را نزديك مي ديد حس كرد طنابي كه به دور كمرش بسته شده ، او را به شدت مي كشد ميان آسمان و زمين معلق بود ... فقط طناب بود كه او را نگه داشته بود و در آن سكوت هيچ راه ديگري نداشت جز اينكه فرياد بزند : خدايا كمكم كن ... ناگهان صدايي از دل آسمان پاسخ داد از من چه مي خواهي ؟ - خدايا نجاتم بده - آيا يقين داري كه مي توانم تو را نجات دهم ؟ - بله باور دارم كه مي تواني - پس طنابي را به كمرت بسته شده قطع كن ... لحظه اي در سكوت سپري شد و كوهنورد تصميم گرفت با تمام توان اش طناب را بچسبد . فرداي آن روز گروه نجات گزارش دادند كه جسد يخ زده كوهنوردي پيدا شده ... در حالي كه از طنابي آويزان بوده و دستهايش طناب را محكم چسبيده بودند ، فقط چند قدم بالاتر از سطح زمين ...

و شما چطور ؟
چقدر طنابتان را محكم چسبيده ايد؟ آيا ميتوانيد رهايش كنيد ؟ درباره ي تدبير خدا شك نكنيد . هيچ گاه نگوئيد او مرا فراموش يا رها كرده است . و به ياد داشته باشيد كه او هميشه با دست راست خود شما را در آغوش دارد


زمـــان

.
.

زمــــــــــــــان از هجوم حقيقت


آهستــــــــــــــه آهستــــــــــــــه


تــــــــــــــرك برمــــــــي دارد ،


و ذهن متروك مــــــــــــا نيز ....

.

.




بلنديهاي خيالي

چند روز پيش فهميدم
اون نردِبونی که اين همه مدّت ازَش بالا می رفتم رو بر عکس گذاشته بودم !!!!
مثل احمقها به سمتِ پايين بالا می رفتم!!
ارتفاع های پَست،بلندی های خيالی!!

مراقب باش که برای خود نمايی از اصل خودِت دور نشی!!


گرمي يك سيب

.

نگاه مردمسافربه روی میزافتاد:
چه سیب های قشنگی!
حیات نشئه ی تنهایی است.
ومیزبان پرسید:
قشنگ یعنی چه؟
ـ قشنگ یعنی تعبیرعاشقانه ی اشکال
وعشق٬تنهاعشق
تورابه گرمی یک سیب می کندمانوس.
وعشق تنهاعشق
مرابه وسعت اندوه زندگی ها برد٬
مرارساند به امکان یک پرنده شدن.
ـ ونوشداروی اندوه؟
ـ صدای خالص اکسیرمی دهداین نوش.