۱۳۸۷ شهریور ۹, شنبه

بفهم

.
هيس! اينقدر حرف نزن .
سعي كن آروم باشي
سعي كن بفهمي ، ديگه بعد از اين مرحله مرحله ديگه ايي نيست
بيخود فكر نكن اگه بياي از اينجا رد بشي دستت به سقف آسمون مي رسه ، چون همين جوريش رو سقف آسموني .
لازم نيست تلاش كني زندگي رو بهتر كني ، چون همين طوري زندگي بهتره .
فقط يه شرط داره ، سعي كن بفهمي
آخه چرا نمي خواي بفهمي
بفهم ...
.

۱۳۸۷ شهریور ۵, سه‌شنبه

پرواز آخر



.
.
.
چه لذتي داره اين پرواز ....

۱۳۸۷ مرداد ۲۱, دوشنبه

ديازپام

.
توي يه خيابون يه طرفه من وسط اونهمه جمعيت ، صداي ناله ايي مي شنوم . يكي مثله گوسفند از جلوم ميگذره .گوشامو تيز مي كنم ، دنبال صدا ميگردم ، ميبينم كنار خيابون دختر بچه ايي نشسته كه توي يه دستش يه ساعت مچيه ، توي اون يكي دستش يه جانماز ابريشمي قشنگه كه توي بغلش گرفته ، چشمهاي دخترك قرمزه . چشمامو ميبندم ، فرض مي كنم طول قدمهام 150 متره من مردي هستم با چشماني از جنس مهتاب با لباسي خاكستري رنگ كه دورترين ستاره آسمون مال منه .. اينجوري خيلي بهتره .
حالا اگه بخوام به طرز وحشتناكي بسوزم بايد یک ملیارد و چهارصد و پنجاه و هفت ملیون و صد و چهل و دو هزار و هشتصد و پنجاه و هفت قدم به سمت خورشید بردارم ، كه خوب البته ميدونم قبل از رسيدن به خورشيد ميميرم .
تا حالا 982 تا گوسفند و شمردم ولي ....
چرا خوابم نميبره ؟!....

.

۱۳۸۷ مرداد ۱۹, شنبه

تهي

.
درست نیمه شبِ بین سه وچهارشنبه، در ساعت صفر،
احساس پوچی عظیمی بهم دست داد. الان همه چی برام اینجوریه

( )
.