.
توي يه خيابون يه طرفه من وسط اونهمه جمعيت ، صداي ناله ايي مي شنوم . يكي مثله گوسفند از جلوم ميگذره .گوشامو تيز مي كنم ، دنبال صدا ميگردم ، ميبينم كنار خيابون دختر بچه ايي نشسته كه توي يه دستش يه ساعت مچيه ، توي اون يكي دستش يه جانماز ابريشمي قشنگه كه توي بغلش گرفته ، چشمهاي دخترك قرمزه . چشمامو ميبندم ، فرض مي كنم طول قدمهام 150 متره من مردي هستم با چشماني از جنس مهتاب با لباسي خاكستري رنگ كه دورترين ستاره آسمون مال منه .. اينجوري خيلي بهتره .
حالا اگه بخوام به طرز وحشتناكي بسوزم بايد یک ملیارد و چهارصد و پنجاه و هفت ملیون و صد و چهل و دو هزار و هشتصد و پنجاه و هفت قدم به سمت خورشید بردارم ، كه خوب البته ميدونم قبل از رسيدن به خورشيد ميميرم .
تا حالا 982 تا گوسفند و شمردم ولي ....
چرا خوابم نميبره ؟!....
.
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر