۱۳۸۷ خرداد ۱۱, شنبه

دارم كنار ميام



.

دارم كنار ميام
دارم ميام كنار.
حالا توام، هي هواي تازه ....

بگو : به اميد روزهاي نو ،
عشقهاي جديد ،
افقهاي دورتر ....

.

پ.ن دلتنگي يعني همين حالاي من ، امّا نه براي تو ، براي خودم




ميوه ممنوعه

ترانه تیتراژ پایانی سریال "ميوه ممنوعه" با صداي احسان خواجه اميري حرف نداره
اما خيلي حرفا واسه گفتن داره ، اگه هزار بارم گوش كنم باز خسته نمي شم :
.
«مي ‌شه خدا رو حس کرد تو لحظه‌های ساده
تو اضطراب عشق و گناه بی‌اراده
بی‌عشق، عمر آدم بی‌اعتقاد می‌ره
هفتاد سال عبادت یکشب به باد می‌ره
وقتی که عشق، آخر، تصمیمشو بگیره
کاری نداره زوده یا حتی خیلی دیره
ترسیده بودم از عشق، عاشق‌تر از همیشه
هر چی محال می‌شد، با عشق داره می‌شه
عاشق نباشه آدم، حتی خدا غریبه‌س
از لحظه‌های حوا، هوا می‌مونه و بس
نترس اگه دل تو از خواب کهنه پاشه
شاید خدا قصه‌تو از نو نوشته باشه»


شعر از : دكتر افشين يداللهي

علاج درد


خواستم بگم بمون اما گفتم برو كه بيشتر اذيتت نكنم
خواستم بگم نرو اما .....
گفتم چيزي نمي خوام بگم ميخوام بشنوم
گفتم هي دارم دور يه دايره مي چرخم ، دور تسلسل ، تكرار مكررات ، يادته ؟
گفتم گاهي وقتا ادم دل كساني رو كه دوستشون داره مي شكنه ، منو به خاطر اون لحظه ها ببخش
گفتم تو نگراني منو درك نمي كني همونطور كه من حرفاي تو رو درك نمي كنم
اما شايد اينطوري بهتر باشه
شايد هميشه موندن علاج درد نباشه
شايد رفتن بهترين درمون باشه


نوشتم که نوشته باشم

که بدوني .....

هذيون


.

سر به سرم بذار ، دست به دستم بده ، پا به پام بیا ،
تو همونی که از دستت خواهم داد .

زیاد انتظار ندارم ازت فقط وقتی نیستم پیشت .... هیچی هر کاری دوست داری بکن !

يادته چه حرفای عاشقاته‌ای بهم نزدیم؟! آفرین !!! همه ی حرفای عاشقانه.

فارغ از هرچی دلخوشی به آینده‌ام می اندیشم..

از این که زندگیم شده حفظ ظاهرمتنفرم، کافی‌ ِ یه خرده ازم حرف بکشی تا باطن پستم رو دریابی

...و چقدر به تو برای درد دل‌هام نیاز دارم . امَا تو یه تعارف هم نکردی .

اما دوست عزیز ما معمولی خواهیم ماند.. برای همیشه. به خودمون شکی نداریم !

با این حال کار از محکم کاری عیب نمی‌کنه ، بزن.

توی اون شب نحس ، که شروع ِيک اشتباه بزرگه ، چیزی بی‌ارزش با ارزش می‌شود ...

نجابت به رنگ نجاست.


قدیس یعنی تو، خوش شانس یعنی من ، خوشبخت یعنی ما ی بی من !

تو رو می‌سپارم به خدا؛ به کسی که شایسته‌ات هست برسی
.

۱۳۸۷ خرداد ۸, چهارشنبه

دلتنگ


من خواب‌ام!

اگر کاری داری به رؤیایم سرک بکش!

دلتنگی می‌کنم
خمیازه می‌کشی!!
این یعنی، تو هم دلتنگی اما " دلتنگ ِخواب!!

۱۳۸۷ خرداد ۷, سه‌شنبه

خود کشی


تیغ
درد دارد
دریا
خیس است
اسید
می سوزاند
سَم
حال ِآدم را بَد می کند
تفنگ
خلاف ِقانون است
طناب
پوست را می سایَد
گاز
بوی بدی دارد!
.
.
.
پس
زنده باد همین زندگی.

آبی




فرقی نمی کند گودال آب کوچکی باشی یا دریایی بی کران...!!


زلال که باشی ،آسمان در توست...


آبی باشید و بی کران...

۱۳۸۷ خرداد ۶, دوشنبه

فردا


امروز هم مثل همیشه رفتم سراغ اون دفترچه قدیمی ، دفترچه دل .خیلی چیزا توش وجود داشت که وقتی یادشون می افتم خوشحال میشم و بعضی وقتا هم ناراحت.
ولی هنوز هم یادم هست که فردا مال منه . باید درستش کنم .موفقیت مال منه حتی اگه گذشته من پر اشتباه باشه. من هنوزم یادمه که یه روز بالاخره عزرائیل داد میزنه ورقه ها بالا . من میخوام اون روز ارومتر از هر روز دیگه ای باشم . تو چه طور؟

۱۳۸۷ خرداد ۵, یکشنبه

واسه چی‌ زنده‌ای؟

بخشید!آقا!خانوم!معذرت می‌خوام!آهای با شمام!آره تو!همین تویی که داری این مطلب رو می‌خونی٬چندتا سوال دارم ازت:

واسه چی‌ زنده‌ای؟هدفی داری؟انگیزه‌ای داری؟اصلا می‌دونی واسه چی روزات می‌گذره؟می‌خوای به کجا برسی؟

اگه واسه این سوالا جوابی نداری٬یا تجدید نظر کن تو زندگیت یا دنبال یه روش بی‌درد واسه خودکشی باش ....

خودفراموشي


خطاب به خودم و خيليهای ديگه:

گاهی اوقات وقتی داری کاری می‌کني٬بهتره ندونی که داری چی کار می‌کنی...

۱۳۸۷ خرداد ۴, شنبه

دلنوشتها

دلنوشتها حکایت از لحظه ها دارند، لحظه هایی که می آیند و می روند و همیشه در قبال زمان رنگ می بازند، این مهمترین درسی است که از زندگی می گیریم، پس جایی برای نگرانی نیست، پوستمان هی کلفت تر می شود...

بوق نزن!


بوق نزن!
ماشین ها
به احترام نم چشم هایی ایستاده اند
که بزرگترین نگرانی شان
پریدن سرخی چراغ و
باز شدن گره دست هاست...

گاه
آرزوها
چقدر کوچک٬
چقدر دست نیافتنی
می شوند...

۱۳۸۷ خرداد ۲, پنجشنبه

ساعتها


ساعتها!!!
را بگذارید
بخوابند
.........!!!
بيهوده زيستن رابه شمردن
نيازي!!
نيست
.
من هرجوری که می‌خوام چیزهای منفی نگم و به قول معروف انرژی‌زا و مثبت باشم ، بازم نمی‌شه.

۱۳۸۷ خرداد ۱, چهارشنبه

You've got mail

چند روز پيش فيلم " You've got mail " رو نگاه كردم.يه صحنه اي داره كه توش چند تا آدم توي يه آسانسور گير مي كنن و وقتي ديگه خيلي نا اميد مي شن، شروع مي كنن آرزوهاي واقعي شون رو براي هم مي گن.
بعد از اون صحنه و وقتي كه اونا سالم از آسانسور بيرون ميان،"جو" (tom hanks) ، بازيگر نقش اول مرد فيلم كه همراه اون آدما توي آسانسور بود، تو يكي از ايميل هاش به مخاطب ناشناس محبوبش مي نويسه:


There was a man sitting in the elevator with me who knew exactly what he wanted "

".and i found myself wishing i were as lucky as he



" يه مردي كنار من توي آسانسور نشسته بود كه دقيقاً مي دونست چي مي خواست. و من همون لحظه آرزو كردم كه اي كاش به خوشبختي اون بودم" (!)

۱۳۸۷ اردیبهشت ۲۹, یکشنبه

گپ ....

.
یه میز
یه ظرف چیپس
دو تا پسر بچه در حال خوردن و گپ زدن...

اکشن!!!

- مامانم می گه واسه ی به هدف رسیدن می شه از خیلی چیزا گذشت.
(اولی یه چیپس بر میداره....)

+ مثلا می شه از آدمیت گذشت!
(دومی اینو با هیجان می گه و دستاش و تکون می ده. بعد یه دونه چیپس بر میداره...)

- آره. می شه از صداقت هم گذشت!
(اولی اینو می گه و جمله تموم نشده یه چیپس دیگه برمیداره...)

+ حتی می شه از یه رفاقت چندین و چند ساله هم گذشت!
(دومی دو تا چیپس آخر و برمی داره و اولی رو می ذاره تو خماری!)

...صدای یه مرد با خنده ای ملیح...
اما دیگه از خوردن حق مردم که نمیشه گذشت!
.

شما اون ور سفره

ما این ور سفره و
شما اون ور!

ما
گول می خوریم و
پاتک می خوریم و
کتک می خوریم و
نارو می خوریم و
زمین می خوریم و
حرص می خوریم و
غصه می خوریم و
بغضمون رو فرو می خوریم!
شماها
حق بخورین و
پول مردم رو بخورین و
مخ آدم رو بخورین و
فحش بخورین و
یه لیوان آب هم روش بخورین و
بعد هم برین یه هوایی بخورین!

نگران نباشین٬ به همه می رسه!

۱۳۸۷ اردیبهشت ۲۸, شنبه

ســـكوت




...


.


آن گاه که سکوت
مرهم کلمات است
من، بیهوده تلاش می کنم!

.


.

کجاست جای رسیدن

کجاست جای رسیدن
چرا گرفته دلت، مثل آنکه تنهایی _ چه قدر هم تنها! _ خیال می کنم دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستی. _ دچار یعنی _ عاشق. _ و فکر کن که چه تنهاست اگر که ماهی کوچک دچار آبی دریای بیکران باشد. _ چه فکر نازک غمناکی! _ و غم تبسم پوشیده نگاه گیاه است. و غم اشاره محوی به رد وحدت اشیاست. _ خوشا به حال گیاهان که عاشق نورند و دست منبسط نور روی شانه آنهاست. _ نه، وصل ممکن نیست، همیشه فاصله ای هست. اگر چه منحنی آب بالش خوبی است برای خواب دل آویز و ترد نیلوفر، همیشه فاصله ای هست. دچار باید بود وگرنه زمزمه حیرت میان دو حرف حرام خواهد شد. و عشق سفر به روشنی اهتراز خلوت اشیاست. و عشق صدای فاصله هاست صدای فاصله هایی که _ غرق ابهامند. _ نه ، صدای فاصله هایی که مثل نقره تمیزند و با شنیدن یک هیچ می شوند کدر، همیشه عاشق تنهاست. و دست عاشق در دست ترد ثانیه هاست. و او و ثانیه ها می روند آن طرف روز، و او و ثانیه ها روی نور می خوابند. و او و ثانیه ها بهترین کتاب جهان را به آب می بخشند. و خوب می دانند که هیچ ماهی هرگز هزار و یک گره رودخانه را نگشود. و نیمه شب ها، با زورق قدیمی اشراق در آب های هدایت روانه می گردند و تا تجلی اعجاب پیش می رانند. _ هوای حرف تو آدم را عبور می دهد از کوچه باغ های حکایات و در عروق چنین لحن چه خون تازه ی محزونی! حیاط روشن بود و باد می آمد و خون شب جریان داشت در سکوت دو مرد. « اتاق خلوت پاکی است برای فکر، چه ابعاد ساده ای دارد! دلم عجیب گرفته است. خیال خواب ندارم.» کنار پنجره رفت و روی صندلی نرم پارچه ای نشست: هنوز در سفرم. خیال می کنم در آبهای جهان قایقی است و من ‚ مسافر قایق ‚ هزارها سال است سرود زنده دریانوردهای کهن را به گوش روزنه های فصول می خوانم و پیش می رانم. مرا سفر به کجا می برد؟ کجا نشان قدم ‚ ناتمام خواهد ماند و بند کفش به انگشت های نرم فراغت گشوده خواهد شد؟ کجاست جای رسیدن و پهن کردن یک فرش و بی خیال نشستن و گوش دادن به صدای شستن یک ظرف زیر شیر مجاور؟ و در کدام بهار درنگ خواهی کرد و سطح روح پر از برگ سبز خواهد شد؟ شراب باید خورد و در جوانی روی یک سایه راه باید رفت، همین. کجاست سمت حیات؟ ... سهراب سپهري - بابل بهار 1345

من اینجا بس دلم تنگ است

من اینجا بس دلم تنگ است


بسان رهنوردانی كه در افسانه ها گویند
گرفته كولبار زاد ره بر دوش
فشرده چوبدست خیزران در مشت
گهی پر گوی و گه خاموش
در آن مهگون فضای خلوت افسانگیشان راه می پویند
ما هم راه خود را می كنیم آغاز

سه ره پیداست
نوشته بر سر هر یك به سنگ اندر
حدیثی كه اش نمی خوانی بر آن دیگر
نخستین : راه نوش و راحت و شادی
به ننگ آغشته ، اما رو به شهر و باغ و آبادی
دودیگر : راه نيمش ننگ ، نیمش نام
اگر سر بر كنی غوغا ، و گر دم در كشی آرام
سه دیگر : راه بی برگشت ، بی فرجام
من اینجا بس دلم تنگ است
و هر سازی كه می بینم بد آهنگ است

بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بی برگشت بگذاریم
ببینیم آسمان هر كجا آیا همین رنگ است ؟

تو دانی كاین سفر هرگز به سوی آسمانها نیست
سوی بهرام ، این جاوید خون آشام
سوی ناهید ، این بد بیوه گرگ قحبه ی بی غم
كه می زد جام شومش را به جام حافظ و خیام
و می رقصید دست افشان و پاكوبان بسان دختر كولی
و اكنون می زند با ساغر مك نیس یا نیما
و فردا نیز خواهد زد به جام هر كه بعد از ما
سوی اینها و آنها نیست
به سوی پهندشت بی خداوندی ست
كه با هر جنبش نبضم
هزاران اخترش پژمرده و پر پر به خاك افتند

بهل كاین آسمان پاك
چرا گاه كسانی چون مسیح و دیگران باشد
كه زشتانی چو من هرگز ندانند و ندانستند كآن خوبان
پدرشان كیست ؟
و یا سود و ثمرشان چیست ؟

بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بگذاریم
به سوی سرزمینهایی كه دیدارش
بسان شعله ی آتش
دواند در رگم خون نشیط زنده ی بیدار
نه این خونی كه دارم ، پیر و سرد و تیره و بیمار
چو كرم نیمه جانی بی سر و بی دم
كه از دهلیز نقب آسای زهر اندود رگهایم
كشاند خویشتن را ، همچو مستان دست بر دیوار
به سوی قلب من ، این غرفه ی با پرده های تار
و می پرسد ، صدایش ناله ای بی نور
كسی اینجاست ؟
هلا ! من با شمایم ، های ! ... می پرسم كسی اینجاست ؟
كسی اینجا پیام آورد ؟
نگاهی ، یا كه لبخندی ؟
فشار گرم دست دوست مانندی ؟
و می بیند صدایی نیست ، نور آشنایی نیست ، حتی از نگاه مرده ای هم رد پایی نیست
صدایی نیست الا پت پت رنجور شمعی در جوار مرگ
ملول وبا سحر نزدیك و دستش گرم كار مرگ
وز آن سو می رود بیرون ، به سوی غرفه ای دیگر
به امیدی كه نوشد از هوای تازه ی آزاد
ولی آنجا حدیث بنگ و افیون است - از اعطای درویشی كه می خواند
جهان پیر است و بی بنیاد ، ازین فرهادكش فریاد
وز آنجا می رود بیرون ، به سوی جمله ساحلها
پس از گشتی كسالت بار
بدان سان باز می پرسد سر اندر غرفه ی با پرده های تار
كسی اینجاست ؟
و می بیند همان شمع و همان نجواست

كه می گوید بمان اینجا ؟
كه پرسی همچو آن پیر به درد آلوده ی مهجور
خدایا به كجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده ی خود را ؟

بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بگذاریم
كجا ؟ هر جا كه پیش آید
بدانجایی كه می گویند خورشید غروب ما
زند بر پرده ی شبگیرشان تصویر
بدان دستش گرفته رایتی زربفت و گوید : زود
وزین دستش فتاده مشعلی خاموش و نالد دیر
كجا ؟ هر جا كه پیش آید
به آنجایی كه می گویند
چوگل روییده شهری روشن از دریای تر دامان
و در آن چشمه هایی هست
كه دایم روید و روید گل و برگ بلورین بال شعر از آن
و می نوشد از آن مردی كه می گوید
چرا بر خویشتن هموار باید كرد رنج آبیاری كردن باغی كز آن گل كاغذین روید ؟
به آنجایی كه می گویند روزی دختری بوده ست
كه مرگش نیز چون مرگ تاراس بولبا
نه چون مرگ من و تو ، مرگ پاك دیگری بوده ست
كجا ؟ هر جا كه اینجا نیست
من اینجا از نوازش نیز چون آزار ترسانم
ز سیلی زن ، ز سیلی خور
وزین تصویر بر دیوار ترسانم
درین تصویر
عمر با تازيانه شوم و بی رحم خشایرشاه
زند دیوانه وار ، اما نه بر دریا
به گرده ی من ، به رگهای فسرده ی من
به زنده ی تو ، به مرده ی من

بیا تا راه بسپاریم
به سوی سبزه زارانی كه نه كس كشته ، ندروده
به سوی سرزمینهایی كه در آن هر چه بینی بكر و دوشیزه ست
و نقش رنگ و رویش هم بدین سان از ازل بوده
كه چونین پاك و پاكیزه ست
به سوی آفتاب شاد صحرایی
كه نگذارد تهی از خون گرم خویشتن جایی
و ما بر بیكران سبز و مخمل گونه ی دریا
می اندازیم زورقهای خود را چون كل بادام
و مرغان سپید بادبانها را می آموزیم
كه باد شرطه را آغوش بگشایند
و می رانیم گاهی تند ، گاه آرام
بیا ای خسته خاطر دوست ! ای مانند من دلكنده و غمگین
من اینجا بس دلم تنگ است

بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بی فرجام بگذاریم

مهدي اخوان ثالث

ساز بي پرده




۱۳۸۷ اردیبهشت ۲۶, پنجشنبه

طناب را رها كن

اين جمله نيست بلکه يه مطلب جالبه که خوندم و چون خوشم اومد خواستم که دوستا نم رو هم بي نصيب نگذارم اميدوارم که خوشتون بياد
.
داستان درباره كوهنوردي ست كه مي خواست بلندترين قله را فتح كند .بالاخره بعد از سالها آماده سازي خود،ماجراجو يي اش را آغاز كرد.اما از آنجايي كه آوازه ي فتح قله را فقط براي خود مي خواست تصميم گرفت به تنهايي از قله بالا برود. او شروع به بالا رفتن از قله كرد ،اما دير وقت بود و به جاي چادر زدن همچنان به بالا رفتن ادامه داد، تا اينكه هوا تاريك تاريك شد. سياهي شب بر كوهها سايه افكنده بود وكوهنورد قادر به ديدن چيزي نبود . همه جا تاريك بود .ماه و ستاره ها پشت ابر گم شده بودند و او هيچ چيز نمي ديد . در حال بالا رفتن بود ،فقط چند قدمي با قله فاصله داشت كه پايش لغزيد و با شتاب تندي به پايين پرتاب شد .در حال سقوط فقط نقطه هاي سياهي مي ديد و به طرز وحشتناكي حس مي كرد جاذبه ي زمين او را در خود فرو مي برد . همچنان در حال سقوط بود ... و در آن لحظات پر از وحشت تمامي وقايع خوب وبد زندگي به ذهن او هجوم مي آورند. ناگهان درست در لحظه اي كه مرگ خود را نزديك مي ديد حس كرد طنابي كه به دور كمرش بسته شده ، او را به شدت مي كشد ميان آسمان و زمين معلق بود ... فقط طناب بود كه او را نگه داشته بود و در آن سكوت هيچ راه ديگري نداشت جز اينكه فرياد بزند : خدايا كمكم كن ... ناگهان صدايي از دل آسمان پاسخ داد از من چه مي خواهي ؟ - خدايا نجاتم بده - آيا يقين داري كه مي توانم تو را نجات دهم ؟ - بله باور دارم كه مي تواني - پس طنابي را به كمرت بسته شده قطع كن ... لحظه اي در سكوت سپري شد و كوهنورد تصميم گرفت با تمام توان اش طناب را بچسبد . فرداي آن روز گروه نجات گزارش دادند كه جسد يخ زده كوهنوردي پيدا شده ... در حالي كه از طنابي آويزان بوده و دستهايش طناب را محكم چسبيده بودند ، فقط چند قدم بالاتر از سطح زمين ...

و شما چطور ؟
چقدر طنابتان را محكم چسبيده ايد؟ آيا ميتوانيد رهايش كنيد ؟ درباره ي تدبير خدا شك نكنيد . هيچ گاه نگوئيد او مرا فراموش يا رها كرده است . و به ياد داشته باشيد كه او هميشه با دست راست خود شما را در آغوش دارد


زمـــان

.
.

زمــــــــــــــان از هجوم حقيقت


آهستــــــــــــــه آهستــــــــــــــه


تــــــــــــــرك برمــــــــي دارد ،


و ذهن متروك مــــــــــــا نيز ....

.

.




بلنديهاي خيالي

چند روز پيش فهميدم
اون نردِبونی که اين همه مدّت ازَش بالا می رفتم رو بر عکس گذاشته بودم !!!!
مثل احمقها به سمتِ پايين بالا می رفتم!!
ارتفاع های پَست،بلندی های خيالی!!

مراقب باش که برای خود نمايی از اصل خودِت دور نشی!!


گرمي يك سيب

.

نگاه مردمسافربه روی میزافتاد:
چه سیب های قشنگی!
حیات نشئه ی تنهایی است.
ومیزبان پرسید:
قشنگ یعنی چه؟
ـ قشنگ یعنی تعبیرعاشقانه ی اشکال
وعشق٬تنهاعشق
تورابه گرمی یک سیب می کندمانوس.
وعشق تنهاعشق
مرابه وسعت اندوه زندگی ها برد٬
مرارساند به امکان یک پرنده شدن.
ـ ونوشداروی اندوه؟
ـ صدای خالص اکسیرمی دهداین نوش.