۱۳۸۷ دی ۱۰, سه‌شنبه

ياد ياران


.

شهر قرمز شد

خون می بارید

آنگاه که آتش فشان خشم یک نسل جوشان شد

وقتی باران می آید

من به یاد رفیقان رفته می افتم

قدم که مي زنم

رنج میبرم

آنان باران را دوست داشتند

و چیزی بجزطراوت و عشق به انسانیت ِ مرده

در دلشان بی تابی نمی کرد .....

.

۱ نظر:

ناشناس گفت...

آنها که دیگر نیستند، از دیگرانشان فریب دیدند،ما که هستیم فریب دیگرانشان را نخوردیم.
من هستم چون فریب نمی خورم.