۱۳۸۷ دی ۳, سه‌شنبه

آئينه خواب

.
خيالي نيست ...
نمي ترسم .... اما ،
توي آئينه دو چشم پابرهنه مي بينم كه
تنهايي را خسته ،
خسته قدم مي زند ...
به خواب كود كي فكر ميكنم كه
پر است از كرمهاي سياه كوچك...
هيس ... ساكت باش ...
شايد كودك از خوابي هزار ساله بيدار شود ...
.
.

۱ نظر:

AzitA RebeL گفت...

غریبه
دست مرا بگیر،که باغ نگاه تو
چندان شکوفه ریخت که هوش از سرم ربود
من جاودانی ام،که پرستوی بوسه ات
بر روی من دری ز بهشت خدا گشود!!
اما،چه می کنی
دل را،که در بهشت خدا هم غریب بود...؟
مشیری